دانلود رمان تاکسی pdf از حدیثه اسماعیلی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
رمان درباره دختر نوجوانیست که فکر می کند تمام آدم ها مثل همدیگر هستند، او از همان نوجوانی خودش را درگیر مسائلی می کند که قرار نیست فعلا اتفاق بیافتد مثل نفرت و انزجار از جنس مذکر، غافل از اینکه همه این ها باعث می شود اون هرچه سریع تر به سمت بلوغ زودرس و عشق و عاشقی و درگیر شدن با همان افراد نفرت انگیز خیالش کشیده شود، در همین زمان او فرد استثنائیه زندگیش را پیدا می کند و فکر می کند او مرد همه زندگی اش است درحالی که تنها دختر نوجوانی بیش نیست.
سعی کردم نگاهم را از فاطمه بگیرم و بدون آن که اورا متوجه خودم کنم، به سمت ایستگاه تاکسی ها بروم. دلم می خواست بدانم، هنوز هم آن پسر روز یکشنبه، هست یانه. ازکوچه که خارج شدم به سرعت نگاهم را به سمت ایستگاه چرخاندم و با دیدن سمند زردی که گوشه ای ایستاده بود، لبخند کج و کنجکاوی زدم. دوست داشتم بدانم مرا پس از دوروز به یاد می آورد یانه… و این توهم، واقعا مسخره و بی معنی بود.اوچرا باید مرا به یاد می آورد؟
با این فکر، لبخندم را جمع و جور کردم و چهره جدی همیشگیم را حفظ کردم. بااخم غلیظم از خیابان گذشتم و به سمند زرد رنگ، نزدیک شدم. با پیاده شدن راننده سن بالایی از آن، جا خوردم و حقیقتا، کمی بادم خوابید. گوشه لبم را تند تند جویدم و با صدای جدی پرسیدم آریاشهر؟ سرتکان داد و رویش را برگرداند. در ماشین را باز کردم و بعد از نشستن، سریع بستمش! نگاهم را دورتادور ماشین چراندم… نه! روکش صندلی های ماشین آن پسر،
قهوه ایه تیره بود. این یکی حالت چرمی داشت و کرم رنگ بود. آرنجم را روی قسمت کناریه شیشه گذاشتم و دستم را به پیشانی ام زدم! اهمیتی نداشت که آن پسر هنوز هم راننده هست یانه، اهمیتی نداشت که امروز آمده یا نه؟ واقعا اهمیتی نداشت.اصلا اهمیتی نداشت! با سوار شدن یک خانم دیگر، راننده به سمت ماشین آمد و سوار شد. خوبیه این ایستگاه این بود که مقصد همه ماشینها آریاشهر بود و رانندهها منتظر پرشدن ماشین نمیشدند..