دانلود رمان اسرار قدیسین (جلد چهارم) pdf از سجاد مردومی سادات برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
سخت است؛ که قدم در راهی بگذاری… اما نتوانی ادامه دهی!… اما نباید ناامید شد؛ زندگی همچنان ادامه دارد… حتی خدایان هم می توانند؛ شکست بخورند!… زندگی را سخت نگیر، تا تاریکی نتواند وجودت را غم آلود کند…
باران میبارید… هوای سرد بارانی… کل شهر را در غبار غم آلودش فراگرفته بود… شهر ایگارت…. که حالا به شهری نیمه ویرانه تبدیل شده بود… تابوت خوش طرح سلتنطی نشان موتاک را بر روی دوش خود حمل می کرد… باران اشک آلودی در حال ریزش بود… و تمام اقوام سلطنتی و اشراف زاده در مراسم تدفین موتاک حضور داشتند… چیژا در کنار پدر و مادر و خواهرش… از کناری در حال تماشای مراسم بود… و آرام آرام اشک می ریخت…
شش گوناژ در سمت چپ تابوت… و شیش دارول در سمت راست آن… (گوناژها با لباس ها و فرم های سفید و آبی… و دارول ها با لباس و فرم سبز و زرد)و مردم شهر نیز در مراسم حضور داشتند.. در همین حال ایستادند… و در زیر باران… تابوت زیبای موتاک را بر زمین گذاشتند…در کنار تلی بزرگ از آتش !….! چیژا به کادون نگاه کرد که در گوشه ای از حیاط ایستاده و به او نگاه می کرد… در همین موقع پدر چیژا… که اکنون پادشاه جدید سرزمین ناروخ محسوب میشد…
آمد و در کنار تابوت… بر روی سکویی چوبین ایستاد و نگاهی سکوت آمیز به جمعیت حاضر انداخت… بعد با صدایی بلند گفت: درود بر گوناژها… و دارول ها… و باقی نژادهای ژوزانی… همه حاضرین جواب درود او را با درودی بلند دادند… بوجین (پدر چیژا پس از تأملی کوتاه ادامه داد: خدایان… این سرزمین را برکت دادند… و نژاد ما را گسترش… حتی با وجود سرزمین های یخ زده شمالی… این سرزمین سرسبزترین نقطه ی سرزمین ایستال می باشد…