دانلود رمان آخرین اتحاد (جلد ششم) pdf از سجاد مردومی سادات برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
در میان تاریکی و دیوانگی، تنها یک امید وجود دارد… انسانیت .
چشمانش باز شدند. اطراف را نگریست. با صدایی خسته و ناتوان، به آرامی گفت: – آه من کجام؟! در این موقع مراه که در کنار او به خواب رفته بود، با تکان های او از خواب بیدار شد و تا حرکت های ناتوان او را دید، به هیجان آمد و سریعاً گفت: -آه ریانا! خوشحالم که به هوش اومدی. مرسین نگاهی به او انداخت و با تعجب گفت: – ریانا کیه؟ من مرسینم. اینجا کجاست؟! کاندوج کجا رفت؟! مراه که از حرفهای او متعجب شده بود،کمی از او فاصله گرفت و گفت:
-مرسین؟ کاندوج؟! ریانا چی داری میگی با خودت؟! مرسین از جا برخاست و در حالی که اطراف را نگاه می کرد، گفت: -آه، خدایان! من کاندوج رو دیدم. اما انگار من رو نشناخت؟! مراه گفت:کاندوج کیه؟! مرسین نگاهی به او انداخت و گفت: -شوهرم. همون که بهش آکین دژا میگن. مراه با تعجب در چشمان زیبای او نگریست و بعد از کمی سکوت گفت: -یعنی… نه…نه… باورش برام خیلی سخته. یعنی تو با جناب آکین دژا، قبلاً ازدواج کرده بودی؟!
مرسین با ناراحتی نگاهی به زمین انداخت و گفت:آره، من مرسین، دختر شاه لیابان گئوناتی بودم و زمانی شاهزاده همین شهر نفرین شده. بعدش با کاندوج آشنا شدم. عاشقش شدم. پدرم حاضر شد به یک شرط من و کاندوج رو زن و شوهر اعلام کنه که اون بتونه بال های هیولایی به اسم مانتاگ رو براش بیاره. کاندوج رفت و موفق شد. اما قبل از اینکه به شهر برسه، شاه کیامش به شهر حمله کرد و پدر و مادرم رو کشت، اما کاندوج من رو از دست اون نجات داد…