دانلود رمان بک (جلد چهارم) pdf از دارن شان برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
هر شب هیولاهای شیطانی به قبایل منطقه حمله میکنند، جان مردم را میگیرند و آرامش همه را بر هم میزنند. بک، دخترک یتیم قبیله با گروهی از جنگجویان همراه میشود تا به کمک قبیلهای دیگر بروند. اما آنها ندانسته سفری را آغاز میکنند که شاید تمام قبایل جهان یا تمام جهان را از هجوم هیولاها نجات دهد.
اکثر بچه ها خواب و یا مشغول بازی هستند و در حالی که دیده بان ها مشغول انجام وظیفه اند مردان به بحث و مذاکره ادامه می دهند و زنان ساکت پشت سر آنها گوش می کنند. گل و فیاچنا با اینکه گروهی را با تیزرو بفرستیم تا به قبیله اش کمک کنیم موافقند. گل مشاجره می کند: «این که اون درست روزی که مک کادن ها اومدن به اینجا رسیده تصادفی نیست. تا دیروز نمی تونستیم بذاریم کسی از ما کم بشه، اما حالا از لحاظ تعداد تقویت
شدیم، این به نشانه س.» کُنلا تقریبا جیغ میزند: «تقویت شدیم؟» و نگاه تحقیر آمیزی به چهار مرد و سه زن مک کادن ها می اندازد. قبل از اینکه جنگجوی کله داغمان آبروی مهمان ها را ببرد، پدرش با خشونت فریاد میزند: «کُنلا!» و وقتی مطمئن می شود که پسرش ساکت شده است، به جلو خم می شود، مشروبش را مزه مزه می کند، و به سختی به فکر فرو می رود. مثل هر شاه دیگر، او جرئت ندارد نشانه های احتمالی از جانب خدایان را نادیده بگیرد.
اما مطمئن نیست که این واقعا یک نشانه باشد. و در شرایطی مانند این، تنها یک نفر است که میتواند به او متوسل شود. «بک؟» انتظارش را داشتم، بنابراین خونسردی ام را حفظ می کنم. آنقدر فرصت داشتم تا پاسخم را آماده کنم. نظر من این است که باید با تیزرو برویم. این چیزی بود که تصویر به من گفت. روح مادرم به من می گوید که باید پسرک را دنبال کنم. نجواکنان می گویم: «ما باید کمکش کنیم،» کُنلا چشمانش را تاب می دهد اما به او توجهی نمی کنم…