دانلود رمان زخمی pdf از زهرا علیرضایی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
امیرعباس حاتمی مردی بشدت جدی و مستبد که به دلایل نامعلومی افتاده زندان! بعد از هفت سال از زندان آزاد میشه و درست موقعی که میخواد زندگیو از سر بگیره. سر و کله ی زن سابقش پیدا میشه… زنی که با دروغ از امیر جداشده و همین باعث میشه، امیر به فکر انتقام بیفته….
در این چهار دیواری، غروب ها، بدجور دل آدم می گرفت. هرکس را که می دیدی در لاک خودش می رفت و کاری با کسی نداشت. این دل مردگی بدتر می شد اگر غروب، غروب جمعه بود. به جمع شش نفره ی مان نگاه کردم. محسن زیر لب مشغول خواندن یک آهنگ بود و بقیه یا خواب بودند و یا در حال اغراق کارهایی که بیرون از زندان کرده بودند .چشم چرخاندم و روی کاک مراد مکث کردم . مرد روبه رویم، آنچنان غریبانه به کتاب درون دستش خیره شده بود،
که هرکس می دید فکر می کرد، لیلایش لابه لای کلمات کتاب پنهان است… گلویم حسابی خشکیده بود. حس می کردم برای تر شدنش هر چه آب بخورم هم افاقه نمی کند. سرفه خشکی کردم و رو به مراد گفتم: زن و بچت می دونن این جایی؟ می دانستم که می دانند؛ اما برای این که از این خلسه بیرون بیاید، حرف بهتری سراغ نداشتم .فهمید که مخاطبم خود اوست… سرش را بلند کرد و با لبخندی غمگین گفت: بله جوان، آزانن! چشم باریک کردم که آرام خندید!
گفتم می دانن. سرتکان دادم و به کتاب اشاره کردم: حالا چی می خونی؟ کتاب را مثل یک شی قیمتی بالا آورد: این کتاب حافظه از بچگی، خیلی به این شاعر علاقه داشتم. از جا بلند شدم. خط عمیقی که میان ابروهایم افتاده بود، به هیچ عنوان محو نمی شد. از گلو درد متنفر بودم. بافاصله از او روی زمین نشستم. سرفه دیگری زدم و پرسیدم: چیزیم ازش حفظ کردی یا نه؟ دستی به سبیل هایش کشید و خیره به جلد نفیس کتاب لب زد: من نه! ولی…