دانلود رمان ملکه شیطان pdf از مهدیه داوری برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
دختری که برای یافتن رازی، جانش را پیشکش اصیل زاده ای چشم طلایی، ملقب به «شیطان» دنیای مافیای ایتالیا، مردی که سایه اش رعب و وحشت و قهقهه هایش سراسر جنون است می کند و نتیجه اش… تغییری بزرگ برای دختری که شکننده و آسیب دیده بود… حالا بر دنیای کثیف و تاریک مافیا… شیطان با ملکه اش حکمرانی می کنند. شاید اسم این حس دیوانگی باشد، شاید جنون هر چه که هست… من عاشقش هستم!
«سیانا» ساعت ۱۰ صبح بود و من توی یک اداره پلیس که دو ساعت از محل زندگیم فاصله داشت نشسته بودم و منتظر بودم، یک مامور بیاد و در مورد یک قاتل ازم سوال بپرسه، درحالی ک خودم متوجه هیچ چیز نشدم و فقط دیدم با کشیدن ماشه اسلحه یک آدم مرد همین! این تنها اطلاعات من درمورد چیزی ک دیدم خلاصه میشد!!! با شنیدن صدای در از جا بلند شدم و به همون مامور دیروز که از درجه روی لباسش معلوم بود سرگرده، چشم دوختم.
نگاهی ب من انداخت و گفت «از این که اومدید ممنونم خانوم سایمون» على رقم حس درونیم ک میگفت :مگه چاره ای هم داشتم. لبخندی زورکی زدم و گفتم «خواهش میکنم، لطفا بریم سر اصل مطلب ، من کلاس دارم» ولی خودمم می دونستم حالا حالا ها قصد دانشگاه رفتن نداشتم و فقط میخواستم سریع از این مکان که یاداور خاطرات تلخم بود، دور بشم. -سرگرد جکسون هستم، مامور نیروی پلیس بین الملل. جا خورده نگاهش کردم،
فکر کردم جز پلیس محلی باشه ولی سرگرد جکسون… -میخوام امروز ازتون سوالاتی در مورد اتفاق دیشب بپرسم. سرم رو با تردید تکون دادم که ادامه داد: «اون مردی ک دیشب توی کافه دیدین رو می شناسین؟» سرم رو به معنی نه تکون دادم که گفت: «خب، میتونین یک خلاصه از اتفاقات اون شب بگید برام؟»سرم رو تکون دادم و خلاصه اتفاقات و تعریف کردم، بعد از چند ثانیه مکث سری تکون داد و گفت: «خب، که این طور.» با کنجکاوی گفتم…