دانلود رمان هشتگ pdf از نگار.ق برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
ماری یه دختره جسوره که برای خواستههای خودش میجنگه، یه دختر بلاگرِ که شاخ اینستاست و معروفه، از بچگی عاشق آراز پسر عموشه ولی آراز اونو اصلاً نمیبینه و دوستش نداره تا اینکه آراز تصادف میکنه و به کما میره و وقتی به هوش میاد حافظش رو از دست داده… ماری از فرصت سوءاستفاده میکنه و بهش میگه ما قبلاً با هم رابطه داشتیم و باید ازدواج کنیم. ازدواج میکنن و…
(ماریه) از در که بیرون زدم زنعمو زود جلوم اومد: گفتی دخترم؟ -ناراحت نشد؟ -نمیدونم. نباید می گفتم؟ _نه عزیزم گفتنشو که باید می گفتی. وقتی به قول و قراری بوده خب گفتنش واجبه. عموت هم راضی نیست تو شرایطت اینجوری سخت شه. از تنها با بغض سرمو تکون دادم. زن عمو لبخند غمگینی زد و گفت: چرا زودتر به ما نگفتی؟ چرا ریختی تو خودت؟ _چی میگفتم زن عمو تو اون وضع؟ آراز تصادف کرده بود، هیچی معلوم نبود حتی
اوضاع خودمون. من خودمم تو کما بودم زن عمو. زنعمو عمیق نفس کشیدن: می دونم دخترم، می دونم. عمو با دو لیوانی که ازشون بخار خارج می شد نزدیک شد. با دیدنم سمتم قدم تند کرد: چی شد عمو؟ قبول کرد؟ شونه هام رو بالا دادم: -نمیدونم عمو. بهش گفتم، ولی قبول کردنشو… نمیدونم. -نمیشه که قبول نکنه. جلوخانواده ات. بابات.. نمیشه عمو. سرمو پایین انداختم که زن عمو گفت: -نیازی نداره خجالت بکشی عزیزم. نگران نباش.
درستش می کنیم. من که نمیذارم تو شرایطت اینجوری بمونه. -من.. حس میکنم قبول نمیکنه. انگار… انگار وقتی گفتم اعصابش خورد شد. خب حقم داره. تو این وضعیتش، من چیزیو گفتم که… بعد با ناله گفتم: – منم چاره نداشتم زن عمو. مامانم اینا هنوز چیزی نمیدونن. می ترسم… می ترسم بفهمن و آراز از چشمشون بیفته. مامانمو میشناسید. بابامو میشناسید. نمی تونم که تا ابد پنهان کنم. عمو دستش رو دور گردنم انداخت: انقدر نگران نباش عموجون….