دانلود رمان عشق و دیوانگی pdf از کلاله قربانی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
غصه نخور دل ساده ى من نمی ذارم دیگه بازیچه شویی که همیشه با دلمى تنهاش گذاشتى به قیمت چى؟ مى دونى از تو نمى شه گذشت تو لحظه لحظه ى بى کسى هام جز تو کى پناه قلب منه؟ تنهام نزار با دلواپسى هام…
به خونه که برگشتم رامیار با دوستش توى اتاقش بود! حوصله م سر رفته بود! زنگ زدم به فتانه که بیاد پیشم! اما اونم با دوست پسرش قرار داشت! خدایا چرا همه دوست پسر دارن فقط من بى نصیبم؟! یعنى اینقدر زشتم؟! روز هشتم بود که باز با آیهان رفتیم پیست! آیهان: اگه بتونى تو این مسابقه مقام بیارى یعنى کارت حرف نداره و با اولین مسابقه خودتو نشون دادى! اونوقت خیلى ها هستن که روت سرمایه گذارى مى کنن! البته تو ایران به خانوم
ها کمتر توجه مى شه! اما باز جاى امیدى هست!- من مشکل مالى ندارم! دوست دارم انرژى مو وقتمو صرف کارى کنم که دوست دارم… پس چه کارى بهتر از کارتینگ؟! آیهان: مى دونم مشکلى مالى ندارى… اما طبیعتا وقتى یه نفر روت سرمایه گذارى کنه یعنى کارت خوب بوده! اینجورى مى تونى به شهرتى که دنبالشى برسى! ومطمئنم این همون چیزیه که دنبالشى! هان؟! راست مى گفت! از شهرت بدم هم نمى اومد… با ماشین داخل پیست شدیم.
از دور دو نفرو مى دیدم که بهمون نزدیک مى شدن. یه دختر تقریبا تو سن هاى خودم بود با حق شناس… آیهان جلوى پاشون نگه داشت و پیاده شدیم و بهم سلام کردیم… حق شناس: این خانومى که امروز اومده اسمش نادیا ست! یکى از بهترین کار آموزهاى منه… ازش خواهش کردم امروز بیاد که چندتا تکنیک رو بهت یاد بده! با عرض پوزش منو آیهان باید بریم یه جایى! سعى مى کنیم زود برگردیم! سرمو تکون دادم و به نادیا نگاه کردم…