دانلود رمان پرواز ققنوس pdf از زهرا برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
ماجرای دختری نخبه اما سرکش که دختر سردار بزرگ ارتش ایرانه و مخالفت زیادی با عقاید پدرش داره و توی مسیری قرار می گیره و با مردی اغواگر اما قاتل رو به رو میشه….
همگاهم و همراه هم قدم می زدیم. سکوت بین ما به قهقه شادمان بچه ها طعنه می زد. کودکانی که شاد و پر انرژی در پارک دنبال هم کرده و با صدای بلند” تاب تاب اب بازی،خدا منو نندازی”سر می دادن. هیجان بچه ها، حرارت و نگاه عاشقونه زوجین و کلافگی و دغدغه دانشجوهایی که روی نیمکت های پارک نشسته بودن، قاب عکسی از پرتره یک زندگی حقیقی بود. قدم زدن و تماشا کردن رو بیشتر دوست داشتم، علی هم همین طور.
دیدن زندگی ها و حال لحظه ای مردم، یکی از کارهای همیشگیم بود. -نابود خدا ده سالشه واسه من دوست دختر داره اون وقت من خاک برسر که ننه بابام شبا میرن بیرون، تموم برقا رو روشن می کنم یه وقت جنا نیان چیزی درونم فرو ببرن. تمرکزم بهم ریخت و با خنده سمتش چرخیدم و گفتم: چی میگی دیوونه؟ با حسرت و حرص به مقابلش نگاه می کرد. مسیر نگاهش رو گرفته و از دیدن دختر و پسر نوجونی که با حالت بدی کنار هم نشسته و
پیک عاشقی پرتاب می کردن، جا خوردم. سن این لاو ترکوندن ها، زیادی پایین نیاومده بود؟ مد شده بود؟ جدا این مد زندگی ما بود؟ زشت بود، کار درستی نبود اما اونقدر کنجکاوی به هر دوی ما غلبه کرده بود که بی اراده سمتشون کشیده و در فاصله کمتری قرار گرفتیم. پسربچه، شاید فقط چهارده سالش بود که با لحن مسخره ای گفت: -شیما، قول میدم دیگه. دلت میاد؟ مگه من گربه خنگ زشت تو نبودم؟ من و علی، گیج سمت هم نگاهی انداختیم و فکر کردیم…