دانلود رمان بانوی کوچک pdf از سیبا برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
ما تو این رمان یه ساره خانم داریم که حدودا 21 سالشه و یه اقا شهروز داریم که سنش 37-38 ساله. این رمان یه رمان ارومه. قراره همه چیز اروم پیش بره قراره تنش کمی داشته باشیم و در ضمن قول میدم که همه تون عاشق شخصیت ها مخصوصا شهروز بشید.
روزرفتن ماهان از بدترین روزهای زندگیم بود. از دو روز مونده به رفتن ماهان مدام گریه می کردم و دلتنگش بودم. روز رفتن ماهان همه توی فرودگاه ناراحت بودند. من اینقدر گریه کرده بودم که چشمام به زور باز میشد. تو فرودگاه ماهان از بقیه جدا شد وبه طرفم اومد. وقتی بهم رسید دستشو دراز کرد و اشکامو پاک کرد و گفت: این همه اشک واسه چیه؟ -دلم تنگ رفتنته ماهان. دل شوره دارم، میترسم بری و همه چیز به هم بریزه. تو که باشی همه
چیز خوبه بابا تنها نیست. من تنها نیستم. خیلی میترسم. ماهان با خنده و شوخی بهم گفت: پس دلتنگ رفتن من نیستی نگران تنهایی خودتی. این حرفو که زد ناراحت با بغض نگاش کردم چونه ام می لرزید و نمی تونستم حرف بزنم. نمی دونم تو نگاهم چی دید که یه دفعه بغلم کرد و گفت: فدای این بغض کردنت بشم من. نکن این طوری با خودت. نترس هیچ اتفاقی نمی افته. من از اونجاهم حواسم به همه چیز هست خیالت راحت. حالا بخند بذار
با خیال راحت برم. با زور یه لبخند زورکی نشوندم گوشه لبم که ماهان خندید و گفت:حالا شد.بعد هم مثل همیشه دست انداخت بینیمو کشید و گفت: مواظب خودتو عمو اینا باش. من خیالم از عمو راحته سامان دیگه واسه خودش مردی شده نگران نباش. ماهان حرف میزد اما من اونقدر بغضم زیاد بود که نمی تونستم جوابشو بدم. موقع رفتن ماهان بهم گفت: وقت خداحافظیه… مواظب خودت باش. به زور با لرزش چونه ام گفتم: باشه..