دانلود رمان تریاق pdf از هانی زند برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
کسری فخار یه تاجر سرشناس و موفقه با یه لقب خاص که توی تموم شهر بهش معروفه! عالیجناب! شاهزادهای که هیچکس و بالاتر از خودش نمیدونه! اون بی رقیب تو کار و تجارته و سرد و مرموز توی روابط شخصیش! بودن با این مرد جدی و بیرقیب قوانین خاص خودشو داره.قصه از اونجا شروع میشه که رقباش برای زمین زدنش از هر راهی استفاده میکنن حتی دست به دامن یکی از بزرگترین خلاف کارهای جنوب شهر شدن دختری که به پنجهطلا معروفه!
سرجایم غلتی خوردم و طاقباز شدم. خوابم نمیبرد.. چشمم خورد به ترک بزرگ سقف که در همین تاریکو روشن اتاق هم میشد با چشم دنبالش کرد. از بالای در شروع شده بود و تا بالای آشپزخانه پیشروی داشت. آشپزخانه که نه، تا بالای آن میزی که یک گاز سه شعله روی آن گذاشته بودم و یک یخچال سبز قدکوتاه، کنارش بود. چشم از ترک دنباله دار سقف برداشتم و کمی گردنم را بالا آوردم. یک لکه بزرگ زرد رنگ حاصل از نم زدگی،
توی چشمم خورد و آن طرف تر، گچ دیوار پستی و بلندی داشت. باید آن دو سه دست رختخواب را از معرض نم دیوار جمع می کردم و جای دیگری می کشاندم. هر چند ثانیه، از مهتابی نور ضعیفی پخش میشد و لباس های آویخته به میخ پایینش را روشن می کرد. باید به روشنایی جدید هم فکر می کردم. سرم را روی متکا برگرداندم و پتو را تا گردن بالا کشیدم. پوزخندی بی دلیل، لب هایم را کج و کوله کرده بود.بابت همین چهار دیوار نمزده و
سقف ترک خورده، اختر هر روز به چهار میخم می کشید . باز نگاهم را دورتادور اتاق گرداندم. ملافه ضخیم آویزان مقابل در، با نور حیاط روشن بود و تکان مختصری می خورد. باد از میان درز آن هجوم می کشید و صدایی به شکل یک صوت آرام ممتد ایجاد می کرد. هنوز سر و صدای پسرک شیطان زیور بلند بود و صدای خنده های مردان ساکن در آن دو اتاق انتهای حیاط. دقیق تر که گوش می دادم، صدای غرولندهای اختر هم به گوشم می رسید…