دانلود رمان شیطان را باور کن pdf از سمانه عباسی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
دختری ساده که قربانی عشق بود و اما اسیر دست پسرکی می شود که قربانی غرور است… دخترکی شیطان اما فقیر سر راه حاجی زاده عیاشی که شهره شهر است قرار می گیرد…
چند روزی از آمدنم به آن عمارت می گذشت و در همین مدت کم هم میشد به سیاهی و گرفتگی عمارت سوری و صلح و صفایی که در عمارت سمت راستی مدام از پشت پنجره ی اتاق نیما می دیدم پی برد، چون سوری خانم باز امر کرده بودند زیاد در حیاط و دور ور عمارت روبه رویی ظاهر نشوم، آن ها را بیشتر از پشت پنجره میدیدم. امر و نهی کردن های سوری و بد خلقی های نیما، حسابی انرژی ام را تحلیل میداد و من زن رام کردن و سازگار شدن نبودم.
دردم را قورت میدادم و بغضم را سر وزنه و دمبل خالی می کردم. فقط بخاطر رضا و فاطی که این روزها حسابی خوشحال تر بودند و تغییری بزرگ برای زندگی خودم، باید قوی تر می بودم. طبق برنامه طرف عصر بود که داخل اتاق نیما جلوی پنجره رو به حیاط ایستاده بودم و منتظر بودم او که محل سگ هم در طول این چند روز به من نداده بود، ناهار ظهرش را میل کند و زودتر از آن اتاق کوفتی و گرفته بیرون بزنم. اما باز هم طبق معمول این چند روز
سر در لبتاپ داشت و روی تختش انگار نه انگار من آنجاییم و چند بار صدایش کردم، بی محل به من، دست به ظرفش نزد. در طول این چند روز فکر کنم یه بشقاب درست و حسابی هم غذا نخورده بود. حاج خانوم خاتون داخل حیاط با طاهره خانم روی تخت چایی عصر میخورند، این طاهره کمی تپل تر از سوری، جاری اش بود اما از نظر اخلاق بهتر میزد. حاج آقا سلیم و پسر بزرگش اسد، شوهر طاهره خانم را فقط یکبار در حیاط دیده بودم، پیرمرد با…