دانلود رمان سفیدبخت pdf از شهره وکیلی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
حوادث کتاب برمی گردد به سال های قبل از انحلال دادسراها سر شب بود سه مرد سیاهپوش چون گرگ هایی گرسنه و خشمگین دور میز گرد مهتابی وسیع جلو عمارت مجلل و قدیمی باغ نشسته و در انتظار چهارمین مرد خانواده….
صحن آسمان خانه، شاهد کوچ گسترده ی افراد خانواده بود، و باغ سیاره ی دور افتاده شده بود که بافوت قوام و زندانی شدن کامران، دست هیچ کس به آن نمی رسید. قصه ی آدم هایی که در آن باغ کاخ نما سکونت داشتند، به بی اعتباری خود دنیا بود. دیگر نه آن مهمانی های شرافی در آن جا برگزار می شد که همدم السطنه بخشی از ثروتش را به انگشت ها و مچ و گردنش بیاویزد و با جاذبه های عوام پسندانه از مهمان ها پذیرایی کند،
مهمان هایی که با هم پچ پچ می کردند که او آن همه طلا و جواهر را چطور باخود حمل می کند، نه قوامی وجود داشت که با باج گیری از همدم السلطنه، در در سختمان عشرتکده ی اختصاصی اش در ضلع شرقی باغ به پای رفقای ناباب و زنان بدکاره ای که پنهان از چشم زنش به آنجا می برد بریز و بپاش کند. او که روزی چنان در باغ راه می رفت که ابهتش نه تنها ساکنان، که در و دیوار و درخت ها را به هراس می آورد، میدان را خالی کرده بود، بی آنکه
جانشینی برایش انتخاب شده باشد. باغ سایه ای شده بود از منزلتی پایمال شده. وقتی همدم السلطنه مرد، انگار تمام شور و حال باغ را در دست بقچه ای پیچید و با خود به گور برد. کسی باور نمی کرد با رفتن او همه چیز در باس گرم و نرم فراموشی جمعی، از یاد برود! حالا باغ سیاره ی بی لنگری بود که کیا و ک چون سگانی پاسبان، از آن حراست می کردند. بی آنکه به هیچ کس اجازه نزدیک شدن به آنجا را بدهند! کیانا حال طبیعی نداشت…