دانلود رمان چهل تکه ای به نام دل pdf از فائزه سعیدی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
مدد جویی اجتماعی که ناخواسته از طرف مرکز بازپروری سراغ موردی میره که تقریبا از همه طرف قطع امید شدند و تنها کور سوری آخرشون همین خانم مدد جوی داستان ماست که قراره نقش فرشته نجات رو برای دختر کوچولوی داستانمون انجام بده ولی وقتی ماجرای زندگی و اتفاقاتشو میفهمه راز های زندگی این خانم مدد جو آشکار میشه و زندگیش تحت تاثیر قرار میگیره…
قبل از هرکاری باید به دیدنش می رفتم. تو پرونده اش ادرس بیمارستان هم بود. بیمارستانش یه بیمارستان دولتی بود و خب مسلما اونا خودشون روانشناس داشتند و اینکه چرا پدرش پرونده رو اورده موسسه یکم عجیبه. کیفمو برمیدارم و پرونده هم همین طور یه اسنپ میگیرم و گوشیمو تو کیفم برمیگردونم .از اتاق خارج میشم و رو به سمانه رفتنمو اطلاع میدم. پامو که بیرون میزارم ماشین هم میرسه و سوار میشم.. ادرس بیمارستانو میگم
و تا رسیدنم به اونجا فکر میکنم چطوری میتونم با اون دختر بچه حرف بزنم و به حرفش بیارم. دخترک از شدت وحشت حتی نمیتونه بگه چیکارش کردن، اون تست هم بیشتر ترسوندتش! آهی میکشم. با توقف ماشین با یه تشکر کوتاه پیاده میشم. رو به مسئول پذیرش میپرسم: _سلام. خسته نباشید… اتاق آرتمیس آیرانزاد کجاست؟ _ساعت ملاقات نیست.. نمیتونید برید تو بخش. سری تکون میدم و همزمان که دارم تو بازار شام کیفم
دنبال کارتم میگردم میگم: _آرمانا امیری هستم.. مددکارشون.. و کارتمو جلوش میزارم.. با دیدن کارتم چند بار نگاش روی خودم و کارتم میره و برمیگرده و در نهایت دوباره میپرسه: _گفتید اتاق کی؟ حوصلم داره سر میره با این پرستار حواس پرت. _آرتمیس آریانژاد. تو کامپیوترش چیزی چک میکنه و میگه: _طبقه دوم… اتاق ۳۲۲. تشکر میکنم و توی راهرو دنبال اسانسور میگردم. با دیدنش سمتش میرم ولی هر چی کلیدو میزنم حرکتی نمیکنه…