دانلود رمان اقتباس pdf از ص.مرادی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
سرگرد فراز مهرجو یکی از بهترینهای پلیس جنایی دایره قتل به تازگی همسر خود را از دست داده و از طرف خانوادهها طرد شده است چرا که همه او را مقصر خودکشی آزاده میدانند! از طرفی آنیل برای انتقام خانوادهای که مسبب مرگشان فراز است به او نزدیک میشود و در این میان رازهایی فاش میشوند که حقایق هولناکی را همراه خود دارند!
نفس نفس زنان روی پشت بام بانک رسید و سینه خیز به کسی که تفنگ ویژه و دوربین دار را مستقیم رو به طلافروشی نشانه گرفته بود نزدیک شد. اسلحه و عینک آفتابی اش را گوشه ای رها کرد، آرام؛ بی صدا و مخفی مانند ماموری که همه ی حواسش به هدف بود استتار کرد. باید بزنیش. هیچ تغییری در حالت شخصی که آماده ی شلیک بود ایجاد نشد اما صدایش متحیر و ناباور گردید. دو نفرن! هر دوشون مسلح هستن! جون افراد داخل طلافروشی به خطر میفته.
دوباره تکرار کرد. باید بزنیش. اینبار نگاه مامور از روی دوربین منحرف شد تا روی چهره ی جدی و مصمم فراز. _ من این اجازه رو ندارم. دستش را دراز کرد و غرید: _ بده من. مامور این بار کاملا به طرف او متمایل شد. _ اجازه ندار… _میگم بده من، مسئولیتش با خودم. وقت نداریم. اینا تنها نمیرن، حداقل دو نفر و با خودشون میبرن. کارمون سخت میشه. سعی در کنترل صدایش داشت که بیش از حد معمول بالا نرود. تفنگ را گرفت و بلافاصله
هدفون روی گوش مامور را خواست. صدای غریدن فرمانده گوشش را آزرد. _داری چیکار میکنی سرگرد! به طور مستمر با دوربین تفنگ به اطراف نگاه کرد و هدف را جست. _یه جا خوندم که اگه به شکار شلیک نکنید اون به شما شلیک میکنه! با مهارت هدف را نشانه گرفت و مسافت را تخمین زد. _جون اون آدمایی که گروگان گرفته شدن برای من مهمه. تفنگ و برگردون به صادقی و بیا پایین. همانند شکارچی خاموش و بی حرکت زوم کرد روی طمعه اش…