دانلود رمان لیتوپس pdf از سپیده شهریور برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
کیانمهر بخاطر شرکت در مناقصه ای تهدید می شود و چه تهدیدی بهتر از صحرا نامزدش. کیانمهر طی دعوایی با صحرا او را در بیابان رها می کند. و صحرا دختری که بخاطر پروژهی نامزدش به او دست درازی شده. صحرا هم از ترس پس زده شدن توسط نامزدش خودکشی می کند. در صورتی که صحرا خودکشی نکرده و….
امروز صبح دو ساعتى بیشتر از هر روز خوابیدم. چرا که تمام دیشب دنیز لج کرده بود و می گفت دیگر مهد کودک نمی رود. با آن زبان نیم وجبی اش مدام می گفت: من دیگه پام رو اونجا نمیذارم. اصلانشم دوست ندارم اونجا رو گفت و نق زد. من مخالفت کردم و با گریه توانست راضی ام کند. اما صبح آخرین تلاشم را هم کردم. اما به هیچ عنوان راضی به رفتن نمیشد. حتی نمی گفت چه چیزی ناراحتش کرده است. پس به جای بحث
بیخود سعی کردم دوباره بخوابم. ساعت هشت از خواب بیدار شدم. ابتدا صبحانه ای آماده کردم. مقداری میوه پوست کندم و داخل ظرف غذای دنیز گذاشتم. چنگال کوچک ظرف را هم متصل کردم. چند خوراکی هم داخل کوله اش چپاندم تا امروز بهونه نگیرد. امروز هم باید به لواسان می رفتیم برای ادامه ی عکس برداری دیروز. ابتدا به کامی پیام دادم که لنز دوربینم را فراموش نکند بیاورد. سپس کوله ی خودم را جمع کردم و کنار در آماده گذاشتم.
بطری آب دنیز را هم آب کردم و داخل کوله اش چپاندم. وقت بیدار کردن دنیز بود. وارد اتاق شدم. با دیدن دنیز که دمر خوابیده بود و دهانش نیمه باز بودخنده ام گرفت.به سمتش رفتم و کنارش روی تخت نشستم. سرش را نوازش کردم و گفتم: دنیز جان. دختر قشنگم بیدار نمیشی؟ من داره دیرم میشه ها. صورتش داشت مچاله میشد که بزند زیر گریه. در همان حال گفت: من مهد نمیرم. برای اینکه گریه نکند سریع گفتم: آره مامانی. بلند شو که باید بریم سرکار من…