دانلود رمان هیراد pdf از سیاوش_۶۸ برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
هیراد دندونپزشکی 30 ساله هستش که پای چوبه دار شروع به مرور زندگیش و اتفاقاتی میکنه که اون رو به این نقطه رسوندن… از کودکیش و مادری که اون رو توی سرمای زمستان پشت در یک خونه ول میکنه، پیشنهاد ازدواجی که بهش داده میشه، نجات دختری که قصد خودکشی داشته و دختری که به دروغ هیراد رو دوس پسرش معرفی میکنه وهیراد مجبوربه ازدواج باهاش میشه، اما بعد از ازدواج متوجه رازهایی میشه که در زندگی اون دختر میشه و همین رازها بودن که اون رو به این نقطه رسوندن و…
انقدر توی خیابونا قدم زدم که خسته شده بودم. غیر ممکن بود که نمی شناختمش و ازدواج کنم. اگر قبلا به پاکی دختری که حاجی انتخاب می کرد ایمان داشتم، الان دیگه نمی تونستم این دختر رو پاک بدونم. دختری که به دروغ منو دوست پسر خودش معرفی کرد و معلوم نیست چی پشت این دروغش پنهونه. به هیچ وجه حاضر نبودم تن به این ازدواج بدم، حتی اگه سرم بره هم حاضر نیستم. حتی اگه حاجی حرفمو باور نکنه و فکر کنه من با اون دختر بودم،
اما من و خدای خودم که از همه چیز خبر داره می دونیم که این طور نیست. پس حاضر نیستم زندگیمو به خاطر حفظ آبروی یکی دیگه نابود کنم. به ساعت مچیم نگاه کردم، ساعت پنج صبح رو نشون می داد. خسته بودم. خیلی خسته بودم. از همه دنیا بریده بودم. تصمیم خودمو گرفته بودم. نمی تونستم مدیون بودن به حاجی رو با تاوان به این بزرگی تلافی کنم، مصمم بودم که این بار حقمو از زندگی بگیرم و نذارم سرنوشت برام بازی کنه. آماده بودم
که حتی با سرنوشت بجنگم. با این فکر لبخند خسته ای رو لبام نشست. آره من هیرادم. کسی نیستم که به همین سادگی بازنده بشم و از میدون به در شم. من باید خودمو به حاجی ثابت کنم. کلید رو توی در چرخوندم و وارد شدم. به در ساختمون که رسیدم پیمانو دیدم که با عجله داشت به سمت ماشینش می دوید. با تعجب گفتم: – پیمان چی شده؟ کجا می ری؟ به تندی از کنارم گذشت و گفت: حاجی حالش بده، باید ببریمش بیمارستان…