دانلود رمان سقوط نرم pdf از سیاوش_۶۸ برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
سقوط نرم قصه یه زندگیه، چند تا آدم با یه سری عقاید و باورها. اتفاقاتی میفته؛ خوب و بدش مهم نیست مهم اینه که میرسن به یه دو راهی و باید دید چکار می کنن. رمان رو سه نفر روایت می کنن. دو زن و یک مرد. یلدا زنی از جنس گذشته، زنی که دو مرد توی گذشته اش وجود دارن، دو مرد از یه خون. آشوب زنی از جنس دختران امروز، دختری که ساده دل می بازه، ساده اعتماد می کنه و ساده راه حل پیدا می کنه. یه مرد که شغلش هم خواب شدن بازن هایی از جنس زن،امابدون حسی از زن بودنو انسانیت.
به در سالن که رسیدیم .چشمک نامحسوس رضا به سمت امیر رو دیدم که همراه با اون گفت: عروس و دوماد بفرمایید که روده هامون به جون هم افتادند از گرسنگی. اون شب دیگه به غیر از خداحافظی کلامی بین من و امیر رد و بدل نشد.خب حق داشتیم، همیشه فقط یه سلام و احوال پرسی داشتیم. الان در عرض چند روز نسبتمون رو عوض کرده بودند. برای خود من که هنوز قابل هضم نبود. شب تا صبح بیدار بودم و به همه اتفاقات دیشب فکر می کردم،
به نگاه محجوبانه امیر به تیکه های پرشیطنت رضا و به لبخندهای بقیه. با صدای اذان صبح به خودم اومدم، یعنی من این همه وقت رو تو فکر بودم؟ عجیب بود هیچ وقت از خوابم حتی بخاطر درس هم نزده بودم. اولین شب بی خوابی من بود دیشب. صدای الله اکبر موذن باعث شد روی تخت نیم خیز شم. سرم رو بالا گرفتم و زمزمه کردم: خدایا به بزرگیت قسم هر چی صلاحمه پیش بیاد، کمکم کن همه چیز خوب باشه. بلند شدم وضو بگیرم.
تا برای اولین بار نماز صبحم رو به وقتش بخونم. هوس کردم کنار حوض وضو بگیرم، مثل بابا که نمیدونم چرا حتی تو زمستون هم وضوش رو دم حوض وسط حیاط می گرفت. شاید اونجا حس می کرد به خدا نزدیکتر هستش. نه بابا همیشه میگه یادت نره که خدا همیشه همه جاست. پس دلیلش این نیست. اما من امروز حس می کردم کنار اون حوض قداست و پاکی وجود داره که دلم خواست وضوم رو اونجا بگیرم.در ساختمون روکه باز کردم چشمم به بابا افتاد…