دانلود رمان گناهم عاشقی بود pdf از سیاوش_۶۸ برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
قصه زندگی فرشته، دختری که رازی توی زندگیش هست که حتی نزدیکترین افراد خونواده اش از اون خبر ندارن، و اما بازگشت پسر دایی اش باعث مرور گذشته و…
بعد از شام همه توی سالن دور هم جمع شدیم من سحر رو گرفتم و مشغول بازی با اون شدم… احساس کردم خسته است اما بازم دوست داشتم باهاش بازی کنم… شاید اون تنها کسی بود که اون لحظه دوست داشتم کنارش باشم بابابزرگ و بقیه در حال خوردن چای بودم… بابابزرگ سرش رو بلند کرد و گفت می خواستم مطلبی بگم همه سکوت کردند اما من هنوز درگیر بازی با سحر بودم اینبار پدر بزرگ من رو مخاطب قرار داد و گفت: فرشته جون
می خوام خیلی خوب به حرفام گوش بدی غزال بلند شد و سحر رو از آغوشم گرفت. من هم به بابابزرگ نگاه کردم و گفتم: گوشم با شماست. – راستش من امشب خواستم اینجا جمع شین چون میخواستم خبری رو بهتون بدم که مطمنتم از شنیدنش خوشحال میشید بعد به من نگاه کرد و گفت: اما تو رو نمیدونم. تعجب کردم چه خبری بود مگه دوباره ادامه داد: سیاوش دیروز بهم زنگ زد، پس مربوط به سیاوشه… اینبار گوشام حساس تر شدند می
خواستم بدونم چه خبری از سیاوش هستش اما انگار بابا بزرگ نمی خواست ادامه بده.. نمیدونم شاید من حس می کردم لحظات کندتر می گذرند یعنی چه خبری بود… – سیاوش دیروز بهم زنگ زد و گفت برای آخر هفته می خواد برگرده. پس بالاخره می خواد برگرده… برای چی؟ همه ساکت بودند چرا هیچ کس حرفی نزد… به دایی منصور که کنار بابام نشسته بود نگاه کردم چشماش نم دار شده بودند بابابزرگ به من نگاه کرد و گفت: فرشته جان سیاوش ازم خواست…