دانلود رمان روزگار جوانی pdf از صدای بی صدا برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
_وایسا وایسا، تا گفتم بریز. پونه: بخدا سه میشه، من گردن نمیگیرم، چوب خطم پره. _زر نزن دیگه، نهایتش فهمیدن میندازی گردن عاطی. عاطفه: من چرا؟ _غیر تو، از این کلاس کی تا حالا دفتر نرفته؟ مثل گربه ی شرک نگاهش کردم تا نه نیاره. _جون رز عاطییی! ببین من حال این رو نگرفتم از هفته ی پیش یبوست گرفتم، نو پی پی جون پوپو. پونه عصبانی نگاهم کرد. اما الان مهم موافقت عاطفه بود، تنها دختر آرام کلاس، خب او همیشه پایه ی دیوانه بازی های ما بود. تا سرش رو تکان داد یک بوس براش فرستادم. _میخووااامممت. پونه: چندش…
برای صبحانه عزیز رو بردم به کافه. اینکه با مادربزرگم برم به یک کافه ای تو شهر برای خودم عجیب بود چه برسد به بقیه که با تعجب نگاهمون می کردن. یک دختری هم اومد و با دوربینش از ما عکس گرفت. تعجب اون ها که در مقابل تعجب عزیز چیزی نبود. از لباس ها و طرز نشستن و صحبتشون متعجب بود، تا فضا و صبحونه ای که برامون آوردن؛ و عزیزی که با چادر نشسته بود تو اون فضای مدرن. اما همین هم خودش کلی فان بود، تا تونستم
از هر دومون عکس گرفتم. کافه هایی که همیشه با بچه ها می رفتم نبردمش، کافی بود یکی یه سوتی بدهد و آبروم پیش عزیز بره. او از من تصور دیگه ایی داشت، متفاوت… خیلی متفاوت. _جونم؟ اذیتی؟ _نه مادر، حق دارن جوون ها میان این همه زرق و برق، کیه که گرفتارش نشه! خندیدم. _آخ عزیز خانم، میبینم برق حسادت رو تو چشم هات اما غمت نباشه چی کم داری تو جوون تر از همه ی اینها، یه تغییر تیپ بدی جات تو اکییپ خودمونه.
به حرف و اداهام میخندید. حتی اگر خوشش نمی اومد هیچ وقت دلم رو نمی شکست همیشه میخندید. محکم گونه اش رو بوسیدم. _دوست دارم عزیز. مخلصتم تمام و کمال. در جوابم با غم نگاهم کرد. می دونستم چرا! نخواستم در آن فکر و خیال ها سر کند. _موهای اون پسره رو شبیه موهای حسنه. _مینا شب و روز نداره سر اون موها، لج کرده کوتاه نمیکنه. _قشنگه خب چیکارش دارین، عمه مینا سه پیچه. پسر به اون گندگی برای…