دانلود رمان خوابگاه (جلد اول) pdf از محدثه رجبی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
زندگی پره اتفاقه… میشه اسمشو گذاشت تقدیر… سرنوشت… هردو باهم… من و تو… نگاهت آرزوی من… نگاهم آرزوی تو… باهم زیر یک سقف… در یک مامن پر آرامش… مامنی برای ما… تا قسمت کنیم تنهایی هایمان را… یه مامن آروم… یه خوابگاه…
” یاسمین ” روی مبل نشسته بودم و جزوه ام تو دستم بود… هر روز و هروز درسام رو میخوندم…. اصلا دلم نمی خواست عقب بمونم… یا کم بیارم… اومده بودم تا محکم بایستم… تا هیچ جور عقب نکشم… روژمان و روشا لپ تاپی روی پاهاشون بود و فیلم میدیدن و یهو میزدن زیر خنده… کلافه بلند شدم… توی اتاق دنبالم بودن… توی پذیرایی دنبالم بودن… هیچ جا نمیشد دو کلوم درس خوند…. روشا نگاهم کرد و گفت: – بیا یاسی… خیلی باحاله فیلمش…
سری تکون دادم. – مرسی عزیزم من نمیتونم… خودت نگاه کن با سرعت رفتم تو اتاق و در رو بستم… همونجا سر تخت نشستم و دوباره به کتاب نگاه کردم و خوندم… انگار صدای خنده هاشون بالاتر میرفت… اونقدر بلند که یک لحظه فکر کردم پشت در اتاق نشستن پوفی کردم و کتابو انداختم جفتم.. خیلی بد بود.. خونه ی عموم شده بود عین یه زندان… زندانی که هیچ راه فراری نداشت… گوشیم زنگ خورد… با دیدن اسم نازی با خوشحالی
جواب دادم. اون لحظه فقط نیکی بود که با شیرین زبونیاش میتونست ارومم کنه… از صحبت با نیکی و نازنین یه لبخند بزرگ نشست رو لبم.. لبخندی که هرکار می کردم جمع هم نمیشد.. گاهی تو خونه ی عمو حس می کردم زیادی ام… یک ماه بود اینجام و هنوز عادت نکرده بودم… از اینکه سربار کسی باشم تنفر داشتم… الآن همینجور شده بود. حس می کردم همه جا وجودم کنارشون اضافیه… روژمان با رفتارش و حرفاش شرایط رو به حد کافی سخت کرده بود…