دانلود رمان برای مریم pdf از مائده فلاح برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
روایتی عاشقانه از زندگی سه زن، سه مریم! مریم و فرهاد: “مریم دختر خوندهی برادر فرهاده، فرهاد سالها اون رو به همین چشم دیده، اما بعد از برگشتش به ایران، همه چیز برای فرهاد عوض شده، مریم براش دیگه اون دختر سابق نیست… مریم و امید: “مریم دو سال پیش از پسرخالهاش امید جدا شده، دیدن دوبارهی امید اون رو یاد روزهایی میندازه که با چند دیدار کوتاه سخت جذبش شده بود و این برای مریم خیلی ترسناکه… مریم و سلمان” سلمان اربابزادهای که مریم بارها از پدرش دربارهی دشمنیش با اونا شنیده، اما مریم همون بار اول که این خانزاده رو میبینه…
هر چند قدمی که برمی داشتم به عقب برمیگشتم تا ببینم ماشینی که عیسی خان از عمو یاسین گرفته و موقتا به فرهاد داده بود، تا کجای جاده ی ویلا را رفته است. از لا به لای درختان ماشین را کم و بیش می دیدم. سرعتش کم و کمتر شده بود. فرهاد داشت رفع دلتنگی می کرد.آرام می راند و فرصت تماشایش بیشتر بود. گاهی فکر می کردم جاده ی ویلا بعضی ها را جادو می کند؛ من، عیسی خان، فرهاد و مادربزرگم که از تمام ایل و تبار عیسی خان بدش می آمد،
اما هنوز دلش می خواست در جاده ی ویلا قدم بزند و از جوانی هایش می گفت که به خانه ی پدری عیسی خان رفت و آمد می کرد و از این جاده خاطره ها داشت. در باز خانه را که دیدم قدم هایم را تندتر کردم. حیاط خانه ی پدربزرگم کوچکتر از ویلای عیسی خان بود، اما درختان حیاطش خیلی بیشتر از آنجا. دروازه بود و بعد درخت هایی که از چهار طرف خانه را محاصره کرده بودند. یک مسیر باریک از میانه ی درختان می گذشت و می رسید
به خانه ای که پشت انبوهی از درختان پنهان شده بود. حیاط به خاطر درختان زیاد همیشه تاریک بود و نور آفتاب تا بیاید از شاخه و برگ درختان بگذرد، چیزی از آن نمی ماند تا نصیب فضا شود. خانه ای که تاریکترین حیاط را در کیاکلا داشت! همین که در را کنار زدم سید خانم را دیدم که دستش را در چادر شبی که دور کمرش بسته فرو کرده بود و به سمتم می آمد. تا من را دید لبش به لبخندی جان گرفت: مرمر؟ کجا بودی تو دتر؟! مامان بزرگت پا نموند براش…