دانلود رمان نازک ترین حریر نوازش pdf از ر_اکبری برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
داستان دختری به نام سالومه که بعد از فوت پدر و مادرش به خواست پدرش پیش خانواده پدری بر میگرده اما رفتار عمه ها و دختر عمه و پسر عمه هاش با اون خیلی بده چون اون و مادرش رو مقصر از دست دادن برادرشون میدونن. سالومه تو این خانواده که هیچ علاقه ای به اون ندارن زندگی میکنه و عاشق پسر عمه اش سالار میشه پسری که هیچ کس حق نداره رو حرفش حرف بزنه و ماجرای اصلی از اینجا آغاز میشه…
همه خندیدند و من مثل یک مجسمه فقط نگاه می کردم و آه می کشیدم، نمی دانستم چه شد که لحظه زندگی شیرین و دوست داشتنی ام به هم ریخت، منی که تا به حال نه پدر و نه مادر بهم اخم نکرده بودند و نه حتی گله ای که من ناراحت شوم، حالا باید مثل یک احمق می نشستم و متلک های این جمع پر غرور و به اصطلاح اشراقی را گوش می کردم.چند دقیقه بعد عمه فخری آمد و با لحن آمرانه ای گفت: سالار الان می آد بچه ها خیلی شلوغ می کنید!
نگاهش را به من دوخت، اما صدای عمه فهیمه موجب شد نگاهش را از من بگیرد: فخری جون بمیرم برات از این به بعد باید قیافه ی این دختر و تحمل کنی… چقدرم شبیه اون عایشه اس… قربون خدا برم به دره شبیه فرید، عزیز دلم نیست! دسته ی مبل را به قدری فشار دادم که دستی مبل دستم را زخم کرد. در دل خدا را شکر کردم که پدر بزرگ و مادربزرگم زنده نیستن وگرنه با اولین نگاه مرا تکه تکه می کردند. هوای سالن سنگین بود و احساس
خفگی می کردم. صدای عمه فخری با مکثی طولانی شنیده شد: فهیمه بس کن! ولی او بی اعتنا ادامه داد: هفده سال یا هجده ساله، نمی دونم… دارم تحمل می کنم خواهر بذار بدونه که با قر و قمیش، با اون منگوله های لباسش با اون چشم های جادوگرش، برادر مثل دسته گلم و خام کرد و برد… مگر ما به غیر از فرید برادر دیگر داشتیم؟ مگر پدر و مادرم دق نکردن؟ مگر جلوی این طایفه بزرگ سکه به پول نشدیم؟ توی دلم داره می سوزه…