دانلود رمان لحظه ای با ونوس pdf از ر_اکبری برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
پاییز هم با رنگ و بوی خاص خودش از راه رسید، خنک، دلچسب و غم زده، با وجود اینکه از کار زیاد خسته بودم، اصلا حال در خانه ماندن و تنهایی را نداشتم، تنهایی آزارم می داد، امشب همه به مهمانی رفتند ومن به خاطر جلسه ای که داشتم نتوانستم بروم، نگاهی به ساعت انداختم هنوز یازده بود، از خانه خارج شدم هوای خنک پاییز وسوسه ام کرد قدم بزنم، ارام ارام قدم می زدم، کوچه تاریک و خلوت بود،کم کم ازکوچه خارج شدم و وارد خیابان شدم.
روی تخت دراز کشیدم، خوابم نمی برد، نمی دانم چند ساعت گذشت که احساس کردم کسی در اتاق راه می رود، چشم هایم را باز کردم و مدتی بعد بهاالدین را دیدم که در تاریکی اتاق از اتاق خارج شد، با خودم فکر کردم شاید رفت دستشویی یا اینکه آبی بخورد، اما مدتی بعد وقتی نیامد، بلند شدم و برق اتاق را روشن کردم، خوشبختانه اتاق پدر و مادرم و شهاب طبقه ی بالا بود، روی ایوان ایستادم و داخل حیاط را نگاه کردم، ماشینم نبود،
متعجب به اتاقم برگشتم و دراز کشیدم، می خواستم منتظر بازگشتش بمانم، اما خوابم برد. صبح وقتی با صدای مادرم چشم باز کردم، بهاالدین را دیدم که روی تخت مثل مرده ای افتاده است، کنارش ایستادم و چند بار صدایش کردم، اما تکان نخورد، مقداری آب از لیوان کنار تختش برداشتم و روی صورتش پاشیدم، غلتی زد و با صدایی خواب آلود گفت: _ مامان… مامان… لباس ها رو جمع کن داره بارون می آد ! در حالی که می خندیدم گفتم: _ پاشو…
لنگ ظهره… از جا پرید و گفت: _ساعت چنده؟ _نزدیک ده! دوباره پرسید: _راست می گی؟ گفتم: _آره. با تعجب دیدم که دوباره دراز کشید، پتو را بالا کشید و خواب الود گفت: _پس دیگه دیره برم… بهتره بخوابم! پتو را کنار زدم و گفتم: _پاشو ببینم… ساعت هنوز هشت نشده! با تنبلی و بی حالی بلند شد. نگاهم کرد و گفت: _حالا دیگه منو سرکار می ذاری؟ و از اتاق بیرون رفت. وقتی مدتی بعد برگشت، سرتاپایم را نگاه کردو گفت: _خوشگل شدی؟_بپوش دیرم شد…