دانلود رمان ملاتونین pdf از می_نا_کاف برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
با خستگی پیشبند بلند سفید رنگم رو دور گردنم انداختم و بنداش و پشت کمرم پاپیون زدم … لئو به برگه های چسبیده شده به هود بالای سرش نگاه طولانی ای کرد و گفت: خب بچه ها، استراحت بسه… بوقلمون و آماده کنید! پیتزای دو نفره… پیتزای یه نفره؟ درسته مارتا ؟… غذای دریایی هم… نداریم… جلوی تخته گوشت وایسادم و با صدای رسایی پرسیدم: -میگو یا ماهی؟ مارتا با صدایی که رگه هایی از خنده داشت گفت: -میگه غذای دریایی نداریم آی کیو !
به سمت اتاق پشت آشپزخونه رفتم و کت جین و موبایلم رو از توی کمدم چنگ زدم و سریع برگشتم… خواستم به بچه ها چیزی بگم که مارتا مهلت نداد و دستم و گرفت و دنبال خودش کشید.. لحظه ی آخر فقط به چهره ی گنگ و نگران امیلی و لئو نگاه کردم و وقتی به خودم اومدم دیدم دارم تو یه کوچه ی تاریک دست تو دست مارتا میدوم… وایستادم و دستم و از دستش بیرون کشیدم و با نفس نفس گفتم: -هی ! مارتا ! نمیخوای بگی از کی داریم فرار میکنیم؟!
مردد ایستاد که ادامه دادم: تا همین الانم به آرزوت رسیدی چون آیرس جفتمون و اخراج میکنه!… فقط بگو کجا داریم میریم! به ساعت مچیش نگاهی کرد و سرش و آروم به سمتم برگردوند… با وجود تاریکی کوچه قطرات عرق چسبیده شده به صورتش رو به وضوح می دیدم… با قدمای بلند به سمتش رفتم و دستش و گرفتم و به چشماش خیره شدم… -نگران نباش… هر گندی زده باشی دوتایی حلش می کنیم! لبخند بی جونی به ته حرفم
چسبوندم که دستش و آروم از دستم بیرون کشید و همونطور که بی هدف و گنگ راه می رفت باصدای لرزونش لب زد: -دیروز یکی از مشتریا یه کیف سامسونت بهم داد… گفت پیش خودم نگهش دارم… گفت بدمش به یه نفر که ساعت ۱۰ امشب میاد اینجا و کلاه و کت و شلوار مشکی براق تنشه و گوشه ی ابروش.. یه تتوی خاص داره… -خب؟ منم همین کار و کردم.. یکم زودتر از ۱۰ اومد.. وقتی مطمعن شدم خودشه کیف و گذاشتم زیر چرخ دستی و براش بردم…