دانلود رمان موسم باران pdf از اعظم صادقی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
داستان این دفعه داستان یه دزد کوچولوی مشهوری هست که نظر خیلی ها رو با مهارت دزدی و خلافکاری به خودش جلب کرده اما در این میان راز بزرگی وجود داره که این دزد کوچولو پسر نیست در واقع دختر خیلی خوشگله که خودشو شبیه پسر ها کرده و به دام یه گروهک خطرناک میوفته و سر دسته اون گروهک به رازش پی میبره…
خودم هم می دونستم کاری که دارم انجام میدم عبث و بیهوده ست. اما این دلم حرف حالیش نبود. تا پیداش نکنم آروم نمیشینه! بعد از اینکه چند دوری توی خیابونا و کوچه های اون منطقه زدم، به طرف آپارتمان خودم حرکت کردم. حوصله ی کسی رو نداشتم. باید کمی با خودم خلوت می کردم. اصلا سردر نمیاوردم با خودم چند چندم! دلم مونده بود پیش دختری که کیف قاپی می کرد! نمی دونم چه حسی بهش داشتم، باید یه بار دیگه میدیدمش تا
تکلیف دلم روشن میشد. به محض رسیدن به خونه، یک راست به اتاقم رفتم و روی تخت ولو شدم. حتی گوشیمو هم خاموش کردم تا کسی مزاحمم نشه. فکر کردن به حالی که داشتم تن و بدنمو می لرزوند!یعنی عاشق شده بودم؟!یعنی به همین راحتی به یه دختری که اصلا نمیشناختمش دل داده بودم؟! با روحیه ای که از خودم سراغ داشتم بعید میدونم حسم عشق و عاشقی باشه! اگه نیست پس چیه؟! اهل بازی با احساسات و آبروی دخترا هم که نبودم!
انقدر ذهنم آشفته بود که توی خونه هم طاقت نیاوردم و دوباره زدم به خیابونا. بلاتکلیف و سرگردان با موزیک ملایمی خیابون هارو دور دور می کردم. با دیدن زن ها و دخترهای رنگارنگی که کنار خیابون منتظر مشتری وایستاده بودن وسوسه شدم که دل پر آشوبم رو یه جوری آروم کنم، اما هرچقدر برای خودم دلیل و منطق آوردم که این کار هیچ عیبی نداره و بیشتر مواقع انجام میدم، نمیدونم چرا این دل وامونده راضی نمیشد! قبلا مشکلی نداشت ولی…