دانلود رمان آخرین روز زمستان pdf از زهرا اسماعیل زاده برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
رمان داستان یک زندگی است، داستان زندگی زوجی که سال هاست به سردی گراییده و لیلا و امیر را تنها به دو هم خانه مبدل کرده است. همه چیز ریشه در گذشته دارد، گذشته ای که شاید لیلا را محکوم می کند و امیر را مجاب به اینکه مهرش را از او دریغ کند. دنیا تنها نقطه مشترک زن و شوهر است، دختری که آن دو را به هم پیوند می زند….
صدای کوبیده شدن در، از بهت درش آورد. باید حرفی می زد. لب باز کرد که بگوید: « خیلی احمقی، احمقی که فکر می کنی دل از تو و زندگیم می کنم به خاطر اون، احمقی که فکر می کنی هنوز حسی دارم بهش، احمقی که… » تا پشت لبهایش آمدند حرف ها و برگشتند. امیر باور نمی کرد. دردناک بود؛ ولی حقیقت داشت. ده سال باور نکرده بود. گفته بود تمام این سال ها چی؟! مواظب تماس هایتان بودم؟! آه بلندی کشید و زمزمه کنان با خودش گفت:
« کدوم تماس؟! » پاهایش لرزید. « ما که تماسی نداشتیم. » اصلا هیچوقت به خیر یاد سعید افتاده بود؟! همان جا نشست. پشت در بسته ی اتاق امیر تا شد، افتاد. زیر لب گفت: « یعنی اینقدر احمقه که نمی فهمه تموم این سال های تحمل کردنم از روی عشق بوده نه از روی ناچاری؟!» دو بار چشمانش خیس شد.مشتی به در بسته ی اتاق کوبید. «آره… همین قدر احمقیییی امیرحسین، همین قدر…» سرش را روی زانو گذاشت. واقعاً خسته بود. خودش را از زمین کند،
باید می خوابید. ساعت از سه گذشته بود که تسلیم بی خوابی شد. از غلتیدن مداوم و فکر و خیال، خسته شده بود. از جایش بلند شد و روبدوشامبر نازکی روی لباس خوابش پوشید و بی صدا به آشپزخانه رفت. چراغ اتاق امیر روشن بود. دست برد و لامپ آشپزخانه را روشن کرد و پاکشان تا دم اجاق گاز رفت. کتری را از روی گاز برداشت. دلش نسکافه داغ می خواست. صدای فندک گاز در سکوت خانه پیچید. تا جوش آمدن آب، کنار پنجره رفت…