دانلود رمان اسطوره بی احساس pdf از sanaz_MF برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
رمانم رو با یه دختر بچه ۱۳ ساله شروع میکنم.. یه دختر مثل بقیه شر و شیطون و البته زبون دراز… فضای اولیه شاده و تقریبا بچگانه. اما وقتی ساناز قصه ی ما بزرگ میشه فضای داستان خشک و جدی میشه و این فضا تا زمانی دوام داره که ساناز تصمیم میگیره عوض بشه… در کل میخواستم بگم که فضاهای گوناگونی داره و همچنین داستان از زبان دو نفره یکی ساناز و دیگری کسی که حتی فکرشم نمیکنی…
حساس می کردم چیزی رو ویبرس… از صداش بدم میومد واسه همین با اخم چشمام و باز کردم که دیدم گوشیم داره خودش و خفه میکنه… البته گوشیم که نه مامانم داره خودت و خفه میکنه… سریع جواب دادم ولی صدام به زور در اومد: _ بله؟! _بلا… چرا انقدر دیر بر میداری؟؟؟ _ واسه منتظر گذاشتن شما… خو از صدام معلوم نیس؟؟؟ _ خواب بودی!؟؟ تو هنوز نفهمیدی اگه عصر بخوابی خوش یمن نیست؟؟به ساعت رو پا تختی نگاه کردم…
شش و نیم. چشمام گرد شد ولی با لحن عادی گفتم:. _حالا که به لطف شما بیدار شدم دیگه مشکل چیه؟؟ _ راستی سلامت نوش جونت… _ راستی مانم میذاشتی فردا یادت میومد.. صداش حرصی شد: _ یعنی خدا از خلقت تو فقط هدفش کل کل کردن بنده هاش با تو بوده. _ ممنون از نظر لطفت واقعا سر شار شدم.. لبخند کجی زدم.. از بچگیم کل کل کردن با مامان بهترین تفریح من بود… ولی مامان همیشه با جدیت تمام جواب و میده مثل الان:
_ خواهش میکنم… اوه راستی از بس حرف زدی یادم رفت بگم چی کارت داشتم… شب جمعه خونه باغ باش. مشکوک یه ابروم و دادم بالا: _ برای چی؟؟ صدای ذوق زدش زد تو برجکم: _ خانوم قربانی زنگ زد و گفت میخوان بیان واسه امر خیر… یه چیزی توی وجودم افتاد… نفسام کش دار شد… واقعا این علیرضا ادمه؟؟؟ _ مامان… شوخیت گرفته؟؟ صدام توی همین چند لحظه گرفت و خش دار شد… _ به من میاد شوخی داشته باشم؟؟