دانلود رمان رقص پیچک ها pdf از زهرا ثقفی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
داستان زندگی پریا و امیرعلی، ماجرایی سراسر دلبری و شیطنت از پریا و سرکشی ها و بی قراری های امیرعلی که…
پریا سقلمه ای به پهلوی ستایش می زند. ستایش کمی از شمیم فاصله می گیرد و درحالی که دستش را روی پهلویش گذاشته، اخمی چاشنی لحن طلب کارش می کند: ـ چته تو؟ همانطور که نگاهش به استاد است؛ نجوا می کند: ـ استاد چند بار تذکر داد. الانم داره نگاه می کنه. ستایش سر بالا آورده و نگاهش در نگاه پیرمرد اخموی روبه رویش گره می خورد. استاد در ماژیک را می بندد و می گوید: ـ خانم محبی، اگه حرفاتون واجبتر از درسه
بفرمایید بیرون. یه وقت خدایی نکرده دیر نشه. ستایش با پررویی تمام، بدون اینکه نگاه از چشمان زمردی مجد بگیرد، می گوید: ـ نه استاد خداروشکر تموم شد. شما بفرمایید. صدای خنده ی دانشجوها برق چشمان عصبی مجد را دو برابر می کند و جنگل چشمانش را طوفانی تر. شمیم خودش را به ستایش نزدیک می کند و آرام لب می زند: ـ فاتحه ی این درس رو بخون. ستایش برو بابایی میگوید و مسیر خروج مجد را دنبال می کند.
پریا زودتر از آن دو بلند می شود و در حالی که کلاسورش را داخل کوله اش جای می دهد؛ رو به ستایش می گوید: ـ تو نمی تونی جلوی اون زبونت رو بگیری؟ می دونی تا حالا چندبار باهاش دهن به دهن شدی؟ ستایش بی خیال از روی صندلی اش بلند می شود: ـ خودتو عصبانی نکن. کاری نمی تونه بکنه. شمیم که تقریباً به در کلاس رسیده است؛ رو بر می گرداند. -ببینم آخر ترم هم اینقدر مطمئن حرف میزنی. شانه ای بالا می اندازد: ـ میبینیم…