دانلود رمان شب های سفید pdf از زهرا ثقفی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
بهار دختر روانشناسی که طی حرف های یکی از مراجع هاش متوجه ی راز بزرگی از زندگی خودش میشه، اتفاقی که گذشته رو روشن می کنه و آینده اش رو تحت شعاع قرار میده…
کوله اش را محکم بغل میگیرد و پر استرس، به تابلوی مرکز نگاهی می اندازد. برای رفتن مردد است. امروز چهارمین باری است که به اینجا می آید. سه بار قبلی، بدون اینکه جرئت کند حتی وارد مرکز شود، راهش را گرفته و رفته بود. چیزی شبیه به ترس هربار مانعش می شود. اما امروز می خواهد هر طور که شده داخل برود. امروز آمده تا کار را تمام کند. برای لحظه ای چشم می بندد و بدون اینکه بخواهد فکر کند، با قدمی بلند وارد مرکز می شود.
پیرمرد نگهبان سرش را از روی دفتر مقابلش بلند می کند. یه لحظه چیزی ته دل دختر فرو می ریزد. دستانش می لرزد و عرق از تیره ی کمرش راه می گیرد. کوله اش را چنگ می زند. برمی گردد! نمی شود، نمی خواهد بفرمایید. با صدای پیرمرد مجبور می شود که بایستد. نمی داند چه بگوید، اصلا برای چه به اینجا آمده است. پیرمرد که ترس ته نگاهش را می بیند لبخندی چاشنی صدای آرامش می کند و باز می گوید:برای مشاوره اومدی دخترم؟
سرش را به نشانه ی مثبت تکان می دهد. پیرمرد به سمت راستش و دری که باز است اشاره می کند: -برو تو. برو همکارها راهنماییت می کنن. به مسیری که پیرمرد اشاره کرده نگاه می کند. چشمانش روی حیاط پاییز زده ی مرکز دو دو می زند. برود؟ اگر برود و حرف بزند تهش به چه می رسد؟ اصلا بگوید که چه شود؟ گفتن و نگفتنش فرقی هم به حالش دارد؟ اگر مادرش بفهمد چه می شود؟ او که یک ماه دیگر زندگی اش نابود می شود، پس برای چه بگوید و…