دانلود رمان زمردم pdf از محیا بابائی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
زمرد از ترس ازدواج اجباری به پسرخاله اش پناه می برد، علی ای که مردانگی اش زبان زد است و دوازده سال از زمرد بزرگتر! غافل از آنکه…
روی صندلی نشستم احساس گرما می کردم دستم را پشت گردنم کشیدم و موهای بازم را از گردنم فاصله دادم حتی وقت نکرده بودم موهایم را ببندم. علی کنارم نشست و امیریل را در آغوشش جا به جا کرد ساعد محکمش را که رگ های برجسته اش بیرون زده بود حائل امیریل کرد و او را به سینه ستبرش چسباند لبخند ملیحی زدم؛ جای پسرم امن بود! چه آغوشی محکم تر و حامی تر از بابالنگ درازم حالا امیریل هم درست مثل من در کودکی یک
بابالنگ دراز داشت… بعد از مرگ مادرم خیلی تنها شده بودم پدرم در تکاپو برای بازگشت به وطنش ( کویت ) بود و من کودکی بی پناه بودم که به خانه خاله و مادربزرگ و… پاس داده میشدم. علی جوان بیست و سه ساله ای بود که پشت و پناهم شده بود؛ علی در آن دوران پدر بود! برادر بود! پسرخاله بود! علی همه چیزم بود… صدای گریه ی امیریل از فکر بیرونم آورد _علی میخوای بدیش به من ؟! سرش را بالا انداخت و از جایش بلند شد پاهای بلند و
صورت مردانه اش وقتی سرش را می گرفتم که امیریل را به پشت بغل کرده بود و روی شانه اش گذاشته بود، دلم را لرزاند… دستش را با ریتمی منظم آرام به پشت امیریل میزد و جلویم قدم رو می رفت ولی امیریل هنوز هم نق میزد باید امیریل را میگرفتم ولی دلم می خواست علی را تماشا کنم علی ای که در این هفت سال هر شب خوابش را می دیدم و بهانه اش را به آتش نکشد… صدای امیریل بلند شده بود؛ آرام گفتم _علی فکر کنم گشنشه…