دانلود رمان تیلدا زاده نور یا تاریکی pdf از EVRINA برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
عظمت و شکوه نیاکانمان بر کسی پوشیده نیست، بارها و بارها، از حکمرانی حق و حقیقت پادشاهی نیاکانمان شنیده ایم و نشانه هایش را در ستون های قد علم کرده پارسه (معروف به تخت جمشید) به چشم دیده ایم. تیدا هم مثل تو! مثل ما! حتی نزدیک تر از هر کسی به نسل ما! هویتش را جایی جا نگذاشته که بخواهد پیدایش کند! فقط نیازش به مرور است و یاد آوری! اینجا بحث قانون و حق و عدالت نیست! حرف از ذات است و هویت!
پریساتیس با لباس فاخر طلایی، تاجی زیبا که از روی موهای مشکی اش عبور می کرد و در میان شال بلند روی سرش پنهان می شد، در ایوان قصر باشکوه سنگی باوقار و مغرورانه به امپراطوری باشکوه زیر پایش خیره بود. با دیدن دارا به راه افتاد. دارا اسب را به خدمتکار داد و به طرف پله های زیبا با ارتفاع ده سانتی و به طول هفت متر نشست و نفس زنان به برکه نیلوفر آبی رو به رویش خیره شد.تنه اش را جلو کشید و ساق دستانش را به پایش
ستون و دستانش را به هم قالب کرد و فشرد. پریساتیس از روی پله ها به دارا که روی سه پله آخر نشسته بود نگاه کرد، آرام و شاهانه از روی پله ها گام برداشت و چند پله مانده به دارا ایستاد و گفت: _ پسر زیبا و دلبندم، چه چیز تو را اینگونه آشفته؟ دارا از روی شانه نیم نگاهی به مادرش انداخت: _ چیزی نیست مادر ! پریساتیس دلخور گفت: _سخن گفتن با من آنقدر آزارت می دهد ؟!… درتمام این بیست و پنج سال از زندگی مشترکم…
پوزخندی زد و بعد از کمی سکوت نفس عمیقی کشید و با حسرت زمزمه کرد: _ دلم به تو خوش بود، ولیکن… پریساتیس پُر سیاست حرفش را قطع کرد و آرام از جا بلند شد، دارا پشیمان نالید:_نروید مادر ! پریساتیس لبخند پیروزمندانه ای روی لب هایش نشست و در حالی که پشت به دارا داشت ایستاد. دارا _ مادر دوست دارم باز هم داستان زندگی خود را با پدر برایم بگویید.زیر لب بی جان زمزمه کرد: _ این بار می خواهم گوش بدهم !… می گویید ؟