دانلود رمان مسجون pdf از ص_مرادی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
یاس ادیب برای جلوگیری از فاش نشدن بزرگترین راز زندگیاش تن به یک ازدواج اجباری با پاشا زرین میدهد که در نخستین شب زندگی مشترکشان شاهد رفتارها عجیبتری از پاشا میشود! در واقع به نظر میرسد پاشا زرین از آزار دادن زنها لذت میبرد!
پاشا سریع بلند شد و دوید. صدای آژیر آمبولانس نزدیک و نزدیک تر می شد. همسایه ها دوباره به تکاپو افتاده بودند. سعی کردم تکان بخورم، بچرخم تا بتوانم اطرافم را بهتر ببینم اما حتی قدرت نداشتم بخواهم انگشت کوچک دستانم را تکان دهم! هرگز این چنین معنای ترسیدن را درک نکرده بودم چرا که آن لحظه ها اطمینان داشتم قبل از این اصلا شناختی از واژه ی ترس نداشته ام! دو مرد به سرعت نزدیکم شدند و هر کدام یک طرف من نشستند.
دیگر فهمیده بودم که درد اجازه نمی داد اندک هوشیاری ام را از دست بدهم و ترجیح می دادم اگر قرار است بمیرم آنقدر زجرآور نباشد، زودتر بیهوش شوم و تمام! به محض بستن آتل دور گردنم مرا آهسته تا روی برانکارد چرخاندند. درد وحشتناکی در بدنم به جریان افتاد، سطح برانکارد آنقدر به نظرم سفت بود که مانند میخ عمل می کرد و لا به لای استخوان های جدا شده ام فرو می رفت. جیغ کشیدم: _ دارم می میرم. یکی از مردها در حالی که
کمربندهای برانکارد را اطراف بدنم محکم می کرد با بدخلقی تشر زد: جیغ نکش خانم. گریه ام شدت گرفت: _ درد دارم… استخونام دارن خرد می شن. در حالی که علائم حیاتی ام را چک می کردند مرد دوم بداخلاق تر از آن یکی غرید: باید به این قسمتشم فکر می کردی که ممکنه نمیری! قدرت ادراکم را از دست داده بودم و نمی فهمیدم چه می گویند! فقط با نگاهی سراسر اشک و درد به پاشا که عصبی بالای بالای سرم ایستاده بود خیره شدم. خوب میشی…