دانلود رمان پسران شاه دختران گدا pdf از امیر فرهی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
نکرده چرخ روزگار، بر هیچکس وفا، چون مى خوانیم هرساله در قصّه ها، که مجنون تر ز فرهاد و شیرین تر از لیلا، از بدر عشقِ میان آدم و حوا، تا بوده عشق جاودان در راه، مى رسید شاهزاده اى به گدا! از چوپانى یوسف، به سلطنت زلیخا، به تیزى صبر ایوب و تیغۀ اهریمن ها، عشقى به شفافى دریا، به بلندى ابرها، به نمناکى لب ها، به دردناکى غم ها، به سوزناکى سرما، به وسعت قلب ها، به روشنایى فردا، به بى قرارى دل ها، عشق هاى ممنوعه، عشق شاهى به گدا…
داشتم کم کم نفس کم مى آوردم. خیلى سرسخت و جدى بود، انگار که اصلاً از من نمى ترسید. خودم هیچى، انگار حتى این اسلحه ام یکم نترسونده بودش… خیلى لجم گرفت… انقدرى که احساس ابله بودن بهم دست داد و چهره خودم رو یه فرد اسکول تو خیالم تداعى کردم که یه ذره ام ترسناک نیست، حتى با وجود سلاح سرد. خواهرش نیست!… بدبخت شدم… نکنه حالا که خواهرش نیست نخواد در قبال آزادى دختره پولى بده و اصلاً
واسه اش مهم نباشه، اینطورى مى افتیم تو تلۀ خودمون!… ولى نه… این به نظر محال مى رسه… خیلى ام بهش نمیاد دلسنگ و پست باشه… در ثانى که گفته بود فامیل هاى عمه اش هم هست. تا پارک ساعى دیگه هیچ حرفى بینمون رد و بدل نکردم که بخواد بازهم مضحکم کنه. رو به در اصلى پارک ایستاد. پارک در این فصل سال و این ساعت شب تقریباً خالى خالـى بود و جز جیرجیر جیرجیرک ها چیزى به گوش نمى خورد. اسلحه ام رو گرفتم روى
سر سیاوش و خودم دروبرم رو سرک کشیدم. چشمم افتاد به ماشین فریال و یاسمین که کنار ماشین نوچه هاى منوچهر پارک شده بود. دهن دختره رو با روسرى سفت بسته بودند و چشماشم پوشونده بودند، دادنش دست یکى از هرکول هاى منوچهر و دوتایى دویدن سمت ما. یکیشون رفت جلو و یکى دیگه ام اومد عقب کنار من نشست. همین که ماشین نوچه هاى منوچهر راه افتاد با اسلحه سر سیاوش رو هل دادم پایین._حالا برو خونتون…