دانلود رمان دنیز pdf از سانیا ملایی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
تا حالا بوده دنیا باب میلت باشه؟ اگه آره که خوش به حالت! دنیز داستان تا حالا هیچ خوشی نداشته. میگیم نداشته، شما بخونید از نزدیک هم ندیده. آره! تا این حد زجر دیده.. عاشق بشی و نداشته باشیش. داشته باشیش؛ ولی عاشق نباشی. تفاوت بینشون یه دنیاست؛ اما دردشون فراتر از یه دنیاست. با پایانی غیر منتظره…
راننده در ماشین رو برام باز کرد فکرهای بی مفهموم داخل ذهنم رو پس زدم و خیلی آروم از ماشین پیاده شدم. با دسته کوله پشتیم ور میرفتم که با صدای گرفته برنا روبه رو شدم. -بگو تو همچین دختری نیستی! به طرف صداش چرخیدم که کنار در خروجی عمارت دیدم موهاش به پیشونیش چسپیده بود و معلوم بود حالش اصلاً خوب نیست. متعجب و گیج گفتم: منظورت چیه؟ لبش رو با زبون خیس کرد: خودت بهتر میدونی. باز ترس به جونم هجوم آورد قلبم گواهی اتفاق خوبی رو بهم نمیداد. نخواستم حرف هامون رو طول بدم.
پوف الکی کشیدم و از کنارش رد شدم وارد شدنم به سالن همانا و پیچیدن فریاد کر کنندهی بابام داخل گوشم همانا. با صورتی قرمزو متورم بهم نزدیک شد. -تو چطور تونستی؟ من تو رو این طوری تربیت کردم؟ چرا کاری میکنی تن مامانت داخل قبر بلرزه؟ اولش بی حرکت بهش خیره شدم. گیج و منگ بودم. الان با من بود؟ ترسیده کوله پشتیم رو روی زمین پرت کردم و دست بابام رو گرفتم. همین که دستم به دستش خورد، با تمام شدت دستم رو پس زد درد شدیدی داخل بازوم پیچید. با هق هق گفتم: بابا.. منظورت چیه؟ من… واقعاً نمی فهمم.
زیر دندونهاش غرید: نه من دیگه دختری به اسم دنیز دارم و نه تو بابایی به اسم رامین. با گفتن این حرف از کنارم رد شد. هنوز گیج و منگ بودم انگار مغرم هیچ فرمانی صادر نمیکرد. کاری کرده بودم؟ من با بابام کاری کردم؟ منظورش از تربیت چی بود؟ چرا این جوری رفت؟ چشم از رفتن عصبی بابام گرفتم و به عمه دوختم با چندش چهرهش رو ازم برگردوند نفس عمیقی کشیدم و تند دستی به چشم هام کشیدم. اینجا چه خبره؟ میشه یکی توضیح بده؟ دافنه با نفرت بهم نزدیک شد و چندتا عکس جلوی صورتم گرفت. نگاهم که به عکسها افتاد …