دانلود رمان پاکدخت pdf از ریحانه کیامری برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
آناهیتا مشفق، دختری که عزیزترین فرد زندگیش چند میلیارد بدهی بالا آورده و اون در صدد پرداخت بدهیهاست و به جایی میرسه که مجبور میشه تن فروشی کنه…. اولین مشتری اون سامان معتمدِ، صاحب بزرگترین شرکت لوازم آرایشی خاورمیانه، پسری عیاش و خوش گذرون که حالا میشه اولین و آخرین مشتری آناهیتا! به خاطر مشکل شخصی خودش آنا رو مجبور میکنه که نقش عشقش رو بازی کنه و بالاجبار با هم همخونه میشن…
دست در موهای پر و لختش کشید و به پشت سر،جایی که مادرش روی کاناپه لم داده و با گوشی اش ور می رفت نگاه کوتاهی انداخت. چند وقتی رو نقش دوست دخترمو بازی کنی! با شنیدن حرفش چشم هایم درشت شد و ابروهایم بالا پرید. _جانم؟! حالت سر جاش نیست فکر کنم. دارم باهات جدی حرف می زنم، چند وقتی رو نقش دوست دختر منو بازی میکنی و آخر بازی منم داداشت رو آزاد و میکنم. یاد مبلغ بدهی افتادم… با وجود اینکه
خانه و ماشین را فروخته بودم ولی باز هم نتوانستم همه ی بدهی اش را صاف کنم. فکر کردی داداش من واسه یک قرون دوزار تو اون سگ دونی گیر افتاده؟! هر چقدر باشه فرقی نمیکنه. با سیصد میلیون چطوری؟ اخم هایش بیش از پیش در هم رفت. _سوء استفاده نکن! سوءاستفاده نمیکنم، یعنی بهتره بگم اصلا بلد نیستم همچین کاری رو. صدای مادرش بلند شد. بچه ها… بیاین دیگه، می خواین منم بیام کمک! خیره به چشمان من جواب داد:
نه مامان آلان میایم. چی کار کرده مگه داداشت؟! آخه سیصد میلیون؟! _بدهی بالا آورده، ورشکست شد… مدارکی از بدهیاش داری؟ _آره. بدهیاشو میدم. مکث کرد. قبوله؟ _باید به نازی خانم بگم. _لازم نکرده، به اون مربوط نیست. مادرش باز صدا زد. _سامی؟! _جانم مامان، اومدیم. رو به من گفت: فعلا می ریم پیش مامانم و تو کاملا طبیعی رفتار میکنی، وقتی که رفت در مورد جزئیات با هم حرف می زنیم. فقط سر تکان دادم…