دانلود رمان سراب بود من بودم و غم pdf از ساغر بانو برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
راجب یه دختر به اسم نوراست. دختری معمولی از خانواده ای معمولی که عاشق و دلباخته ی تک پسر حاج صفی که یکی از معتمدین بازار هست میشه اما هاتف بهش علاقه ای نداره. اما نورا نمیخواد اینو بفهمه. برای همین وقتی حاج صفی ازش خواستگاری می کنه تو روی خانواده اش می مونه و با اگاهی از بی علاقگی هاتف بهش جواب مثبت میده. اما هاتف از اونجایی که علاقه ای به نورا نداره..تمام سعیشو می کنه تانورا ازش جدا بشه…
از پله ها پایین می روم که حاج صفی متوجه ام می شود و به مرد کناریش چیزی می گوید و به سمتم می آید: داری می ری دخترم؟ صبر کن بگم هاتف برسونت! با شنیدن اسمش… قلبم با شدت به سینه ام می کوبد با سختی می گویم: نه حاج آقا، زحمت نکشید با اتوبوس می رم. این حرف ها چیه دخترم ساعت هشت شبه تا با اتوبوس بری خونه میشه ده و یازده… یه لحظه وایسا: هاتف! هاتف! هاتف به عقب بر می گردد و به ما نگاه می کند.
حاج صفی اشاره می کند که نزدیک بی آید… با سرعت خودش را به ما می رساند: _جانم حاج بابا؟! -ببر نورا خانم رو برسون خونه اشون بابا جون دیر وقته… لبخندی می زند که نشانه ی نارضایتی اش است: چیزه… حاج بابا… من… راستش من جایی کار دارم باید برم! برای اینکه قائله ختم شود می گویم: من خودم می روم حاج آقا… با اتوبوس نشد با تاکسی می رم… شما نگران من نباشید… هاتف می گوید: دیدین حاج بابا؟ خودشون ماشاءالله..
شیر زنن! چرا از تعریفش خوشحال نمی شوم! شیر زن تعریف خوبی است… ولی من دلم نمی خواهد شیر زن باشم… دلم حمایت مردانه می خواهد حمایت هاتف را… به خودم لعنت می فرستم شاید من زیادی پرتوقعم! نورا را چه به تک پسر حاج صفی ثروتمند و معتمد؟! خودم را جمع و جور می کنم و می گویم: _خدا نگهدار حاج آقا! و دوقدم برمی دارم که حاج صفی می گوید: هاتف رو حرف آقاش حرف نمی زنه… مگه نه باباجون؟!