دانلود رمان پرتگاه ارتحال pdf از محدثه کمالی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
روبهرویش ایستاد. وحشتزده و لرزان. روبهروی مردی که عمیقا از او نفرت داشت. در چشمهایش زل زد. پر از ترس و دلهره با گیسوانی پریشان. چشمهایی پژمرده. تنی نحیف و خسته که همه راه را دویده. خستگی بر جانش ماند. جنگجوی خوبی نبود. همسرش فاتحه عشق را خواند. این جنگجو دیگر هیچچیز برای از دست دادن ندارد. هیچ چیز…
پا روی اولین پله هواپیما گذاشت و از پله هایش بالا رفت. بلیط هواپیما به سرعت چک شد و صندلی آنها را نشان دادند. روی صندلی که جاگیر شد چشم بست. تا چند ساعت دیگر ایران را می دید. سم چشمانش پر شد و لبانش جمع. بی سر و صدا قطره اشک درشتی از گوشه چشمش چکید. چقدر بی کس و تنها شده بود. سر برگردانده و از پنجره به مردمی چشم دوخت که یکی یکی از پله ها بالا می آمدند. یکی خوشحال، یکی ناراحت، یکی خندان و یکی
گریان اما فقط او بود که به قعر جهنم برده میشد. دستی زیر شکمش کشید و از یادآوری آن روز قطره اشک دیگری روی گونه هایش روان شد. خون ! درد ! وحشت ! لبریز از مشقت… لبریز از بغض و لبریز از فریاد بود. یک عدد زن پر از خالی… ! یک افسار گسیخته از درد و یک ن ناامید از زندگی. پایان یک حیات چقدر وحشتناک است! چقدر وحشتناک است آرزوهای دختری که کشته شده ی بود. لبخند هایش… شخصیت اش… رویاهایش… و بدتر از همه خودش…!
کف پارکت های خانه از خون سرخ بود. قطره قطره میچکید و دخترک مردن خود را احساس می کرد. دستی به شلوارش کشیده و خیسی لزج و مشمئز کننده اش تمام بدنش را به لرزه انداخت. جلوی چشمان همسرش، چشمان سرخ و متعجبش با دردی ستمگر لب زد: -کشتیش! بچم رو کشتی. لرزید. حقیقت را به صورتش کوبیده بود. -لعنتی مگه چیکار کرده بودم که کشتیش؟ درد زیر شکمش، قطره هایی که از وجودش زمین چکیده میشد…