دانلود رمان خورشید خونین شده pdf از محدثه کمالی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
سهیل پشت پا زد به همه چیز و رو گرداند از عشقی که می توانست تسلایش باشد اما نمیدانست پنج سال بعد چشمانی را میبیند که او را به یاد تمام نداشته هایش میاندازد. آنقدر شبیه، آنقدر همتا که عشق را در دلش زنده کرد، اما رازی مگو در چشمان آن دختر هویدا بود. رازی که…
در را باز کردم و پرده را کنار زدم. نگاه از بخاری خاموش گرفتم و به سماور زغالی دوختم که کنج دیوار، کنار کرسی خودنمایی می کرد. فنجانی کمر باریک برداشتم و چهار زانو کنار سماور نشستم. آب جوشی ریختم و آن را رنگین کردم. وقتی پر رنگ شد، حبه قندی درونش انداختم و با قاشق هم زدم. – آخ خدا، خسته شدم. گوشه چشمانم را فشردم و دستم را دور کمر باریکش سفت کردم. گرمایش تا عمق جانم را لرزاند و من آن را محکم تر فشردم.
کمی که گذشت آن را هورت کشیدم. ننه پرده را کنار زد و چادرش را از دور کمرش باز کرد. با دست چشمان سیاهش را ماساژ داد و گفت: – نری بخوابی سهیل. بیا بشین، سفره میندازم. لیوان چای را درون سینی گذاشتم و سفره را از زیر کرسی برداشتم. او به آشپز خانه رفت و من سفره را پهن کردم. -سفره رو انداختم ننه. سینی به دست از آشپزخانه بیرون آمد و در حالی که چشم غره میرفت، رو به رویم نشست. – این سفره همین جوری کافیه؟ ضرب نخوری پسر.
سفره خالی رو میخوای بخوری؟ پاچه های شلوارم را تا زدم و او نان بربری های تازه را به همراه ماست درون سفره گذاشت. آنقدر گرسنه بودم که بی معطلی دست دراز کرده و ماست را برداشتم. نان را داخل پیاله ماست فرو کردم و با حالی خوش آن را قدرت دادم. ننه پارچ دوغ نعنا را به همراه دو لیوان درون سفره چید و لب زد: -صبر کن شام بیارم پسر، خودت رو با نون ماست سیر نکن. سری تکون دادم و باقی مانده نان را داخل ماست کرده و…