دانلود رمان چیکسای pdf از چیکسای برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
ترلان زنی آرام و محجوب است که عشق فراوانی به همسرش (فرشید) دارد. به دلیل بیماری فرشید آنها بچه دار نمی شوند و ترلان هم برای حفظ غرور همسرش این موضوع را از خانواده شوهرش مخفی می کند. زخم زبان ها و بدرفتاری های مادر شوهرش به حدی می رسد که ترلان واقعیت را می گوید ولی کو گوش شنوا! ترلان و فرشید از هم جدا می شوند و فرشید با اصرار مادرش با آناهیتا ازدواج می کند در حالی که نه ترلان و نه فرشید نتوانسته اند خاطرات خوشی را که در زندگی مشترکشان با هم داشتنه اند فراموش کنند…
با توافق طرفین قرار شد که یک مجلس عقد بگیریم و بعد از ۶ ماه با رفتن به ماه عسل سر خانه و زندگیمان برویم. تا روز مراسم عقد با فرشید به صورت تلفنی درارتباط بودم. روزی سه مرتبه بهم زنگ میزد. از همه چیز صحبت می کرد از علایق کوچکش تا آینده ای که برای زندگیش ترسیم کرده است و عجیب این بود که در بیش از ۸۰ درصد مسائل باهم هم عقیده بودیم. مجلس عقد را در ویلای یکی از دوستان صمیمی بابا گرفتیم. اواسط شهریور بود
هوا نه گرم بود و نه سرد. آقایون در باغ نشستند و خانم ها در سالن پذیرای بزرگ ویلا. تمام تزیینات و سفره عقد توسط یکی از بهترین مزون های مشهد انجام شده بود. در آن روز حس می کردم خوشبخت ترین دختر روی زمین هستم. این برایم خیلی مهم بود که اولین احساسم نسبت به یک مرد به ازدواج ختم شده بود و این حس بکر بودن غرورم را بیشتر می کرد. زمانی که فرشید برای بردن من از آرایشگاه به دنبالم آمد با شنل بیرون رفتم.
هنوز آنقدر با فرشید راحت نبودم که به صورتش نگاه کنم. شنل را جلوی صورتم کشیدم. فرشید دست دراز کرد و دسته گل رزهای نباتی را جلوی صورتم گرفت و گفت تقدیم با عشق. وقتی دست دراز کردم تا گل را بگیرم دستش را روی دستم گذاشت و گفت میشه ببینمت؟ ومن با حجب و حیای دخترانه ای که داشتم کمی کلاه شنل را عقب بردم ولی هنوز هم سرم پایین بود. هجوم خون را در چهره ام احساس کردم. فرشید چونمو گرفت و سرم را بالا برد…