دانلود رمان به سادگی مجنون pdf از اسما چنگایی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
تیام دختر سادهی روستایی که عاشق پسر همسایه میشود؛ عشقی ممنوعه که خانوادهها بخاطر اختلافات گذشتهی بینشان، آن را سرکوب میکنند. درست زمانیکه تیام، عشقش را بهدست میآورد، یک قتل همه چیز را بهم میریزد و خونبس میشود…
بی رمق گوشه ی خانه نشسته بود و خوشحالی اطرافیان را نگاه می کرد. او هم باید در این شادی سهیم می بود اما حتی حوصله ی خودش را هم نداشت. اگر میشد اصلا به عروسی نمی آمد. می آمد چیکار؟ بهرود را تماشا کند؟ با نطق های پرگهر همیشگی اش؟ در برابر تعارف همه برای رقص مقاومت کرد و جلو نرفت. نگاه نگران مادرش را می دید اما توجه نمی کرد. اگر می خواست توضیح دهد که اوضاع زیادی ناجور میشد. سرش را به دیوار تکیه
داد و چشم بست. دلش خوابی عمیق می خواست. از شدت بی خوابی دیشب سر درد امانش را بریده بود.صدای مادر باعث شد چشم باز کند: چته تیام؟ لبخند رنگ پریده تحویلش داد: هیچی. خوبم. یکم خستم. دیشب نخوابیدم. نگاهش به سمت در کشید و بهرود را دید. ایستاده بود و نگاهش می کرد. خود را جمع کرد و آب دهانش را قورت داد. پیرهن آبی اش را روی پاهایش کشید و لختی اش را پوشاند. حرکت سرش را دید که به پشت خانه اشاره می کند.
باید می رفت؟ هنوز بابت حرف دیروز از او ناراحت بود. اخم کرد و آرام سر تکان داد یعنی نه. نمی خواست هم کلامش شود. نمی خواست دوباره حرف هایش را بشنود. بوی ناامیدی می داد. او این همه سال با خیالش سر نکرده بود که حالا با دو کلام حرف بهرود ناامید شود و جا بزند. باز نگاهش کرد. بهرود هنوز خیره نگاهش می کرد. آرام لب زد: باید حرف بزنیم. بیا. لطفا. فکری مثل خوره به جانش افتاده بود. بخشی از وجودش او را به پشت خانه می کشاند…