دانلود رمان سرآسیمگی pdf از م_راهپیما برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
آشا دختریست که فریب می خورد. به امید داشتن پول و امکانات تبدیل به زنی تن فروش می شود . دختری که در باتلاق فساد می افتد . اما او غم ها و گذشته ای دارد که او را به اینجا کشانده. پای مردی در میان است که قلب دختر قصه ی ما را جریحه دار کرده . مردی که او مثل جانش می پرستید و خیانتش را دید. سرآسیمگی قصه ی دخترانیست که به کشورهای خلیج می روند. تجربه ها و جراحت ها و سختی هایشان را به تصویر کشیده ام.
از در اضطراری وارد پارکینگ شدیم. مرد و جنان آنجا منتظرمان بودند. جبل من را روی صندلی عقب نشاند. به سرعت برق و باد خودشان هم سوار ماشین شدند اتومبیل حرکت کرد. از محوطه ی بیمارستان خارج شدیم و وارد اتوبان بزرگی شدیم با روگذرها و زیر گذرهای شلوغ و اتومبیل هایی که با نظم خاصی میان خط ها حرکت می کردند. هوا خیلی گرم بود که کولر ماشین روشن بود! آن هم در زمان طلوع خورشید که آسمان زرد و نارنجی ست!
در کمی دورتر دریا پیدا بود. سرم درد می کرد. انگار تیغ می کشیدند به مغزم. چیزی تا پشت ذهنم می آمد و بعد میرفت. ابهام می پیچید دور آگاهیم و نمی توانستم تعبیر درستی داشته باشم. فقط دریا در نظرم آشنا بود. پاهایم را می دیدم که در میان ماسه ها فرو می روند. قطرات آب می چکید از پاهایم. می خندیدم. بلند بلند می خندیدم. بعدتر به فرودگاه رسیدیم . زنی با لباس فرم منتظر من بود. جبل و جنان تا خروجی سالن ترانزیت همراهم بودند.
جنان به شدت گریه می کرد و جبل آن مرد بلند قامت و قوی هیکل با اندوه و گرفتگی خاصی نگاهم می کرد و من هر چه به ذهنم فشار می آوردم؛ نمی توانستم بفهمم که جریان چیست! زن که انگار برای مسافرینی مثل من استخدام شده بود؛ صندلی چرخدار را برد تا کنار یکی از صندلی ها و به عربی گفت: -چند دقیقه ی دیگه می برمتون تا هواپیما! سرد و خشک! دقایقی بعد روی صندلی هواپیما نشسته بودم در حالی که مهماندار زیبایی…