دانلود رمان ویکار pdf از شادی موسوی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
دختری به نام جلوه که تک نوه خاندان سرشناسی است، بوسیله قاچاقچی ها ربوده میشود تا پدر بزرگش تا وادار به همکاری کنند، جلو توسط یک نجیب زاده، ملقب به (بیک) که کسی نام واقعی او را نمیداند نجات می یابد، جلو یک گردنبند گرانبها و میراثی دارد که بیک با دیدن آن…
طاهر دخترک را روی دستش هایش از روی زمین بلند می کند. پشت سر بیک دخترک را روی صندلی مقابل بیک می خواباند. خودش هم کنار بیک می نشیند و اینبار سیا پشت فرمان می نشیند. ته و توی این قضیه را در می آورد. باید سر در می آورد که رابطه ی دخترک با خانوده شان چه بود. شاید که مجبور می شد که برای چند صباحی او را همسرش معرفی کند. شاید که برای مدتی دخترک را به عنوان بدلش در کنارش نگه می داشت
اما نمی شد که از این ماجرا گذشت! اصل و نسب دخترک مجهول بود و سنگ خانوادگی اعتضاد ها را به گردن داشت! این نمی توانست تصادفی باشد. خیلی زود همه چیز را می فهمید. خم می شود تا بار دیگر نگاهی به گردنبند بیندازد. موهای فر و پر پشت دخترک را کنار می زند. اوضاع دخترک اسفناک است. رد دستان بزرگی روی گردنش نشسته بود. یقه ی لباسش تا به زیر سینه اش پاره شده و سنگ گردنبندش روی پوست سفیدش بی نهایت زیبا
جلوه می کند. برق و زیباییش بیش از انداز چشم نواز است. همانطور که خاصیت سنگ بود در نور کم ماشین رنگ عوض کرده و به رنگ زیتونی در آمده است. انگار که این سنگ روی تن او درخشش بیشتری گرفته است چرا که هرگز تا به این اندازه سنگ را زیبا ندیده بود. ناگهان نگاهش به سمت قسمتی از بدن و لباس مشکی اش می افتد اخم در هم می کشد و حس بدی به دلش نیش می زند. فورا دستش را عقب می کشد که انگشترش…