دانلود رمان نوه های مامان جون شمس الملوک pdf از نرگس حسینی (چیکسای) برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
از افتخارات مامان جون شمس الملوک که همه اونو مامان جون شمسی صدا میزدیم این بود که تو 13 سالگی عروس شده بود… 13 شکم بچه آورده بود… 13 سال تو تهرون زندگی کرده بود و شماره ی کوچه ی محل زندگیش 13 بود… اما مهمترین افتخار مامان شمسی این بود که تونسته بود اکثر دخترها و پسرهاشو تو همین کوچه ی شماره 13 جمع کنه و تقریبا کوچه رو اختصاصی به اسم کوچه ی بچه های مامان شمسی به همه بشناسونه!
از شوق ویدیو صبح خیلی زود از خواب بیدار شدم… صبحونه نخورده ژاکت ورزشیمو پوشیدم و خودمو تو کوچه انداختم. هنوز هیچکی نیومده بود. صدای بابامو شنیدم: -مسعود… مسعود… به حیاط برگشتم.بابا سرشو از پنجره ی اتاق خوابشون در آورده بود. عصبانی گفت: -به ساعت نگاه کردی که چشم باز نکرده میدوی تو کوچه؟ سرمو از خجالت پایین انداختم و به اتاقم برگشتم، پنج دقیقه بعد از بیدار شدن من سر و صدای بهم خوردن ظرفا از تو
آشپزخونه بلند شد که این نشون می داد مامان داره صبحونه ی بابا رو آماده میکنه تا بابام بره سر کار… از ترس اینکه بابام توبیخم نکنه خودمو زدم به خواب و از اتاقم بیرون نیومدم، با صدای جارو برقی چشمامو باز کردم چشمم به ساعت نصب شده روی دیوار اتاقم افتاد از ساعت 9 صبح گذشته بود. با سرعت از رو تخت پایین پریده و به هال رفتم… مامان با دیدن من پاشو روی دکمه ی خاموش _ روشن جارو برقی گذاشت و اونو خاموش کرد.
بدون اینکه به من مهلت سلام کردن بده، ابروهاشو در هم کشید: -انقدر بی جنبه بازی در آر که بابات تو این عیدی اجازه نده پاتو تو کوچه بذاری! یه وقت سری به کتابات نزنی که معصیت داره… دستمو بالا بردم: کی تو عیدی درس خونده که من بخونم… تازه امتحانام تموم شده. سمت دستشویی راه افتادم که صدای مامانو از پشت سرم شنیدم -امتحان تموم شدن مهم نیست. مهم اینه که چطوری تموم شده باشه! بابات گفته وای به حال مسعود که…