دانلود رمان صبح غروب کرده ام pdf از مژگان قاسمی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
سبحان با ازدواج مخفیانه با دخترعموی خود ریحانه باعث ریشه دار شدن کینه ی قدیمی مادر خود می شود. برای تمام کردن این ازدواج دسیسه های مختلف ساخته می شود اما وجود یک نامه….
صداهای ناواضحی در سرم میپیچید که خواب را از چمانم فراری داد. دست خواب رفته ام را با درد از روی پیشانیم پایین آوردم. درد بدی که در ناحیهی کتفم پیچید متوجه ام کرد که چندین ساعت به همین صورت غرق خواب ماندم. کسل شده از خواب زیاد به تن کوفتهام کششی دادم و گوشی را به امید پیام همیشگی از جانب ریحانه از روی عسلی کنار تخت برداشتم. با لبخند قفلش را باز کردم اما در نهایت تعجب هیچ پیامی از جانب او نبود. ابروانم از تعجب بالا
پرید. احمقانه بود اما دلخور شدم. دلخور از آن که این همه ساعت از من بی خبر مانده و عین خیالش هم نیست. پوف کلافه ای از میان لبانم گریخت و به سرعت برایش نوشتم “خانمی یه حالی از ما نمیپرسیا! فک نکنی حواسم نیست.” به محض ارسال پیام قصد خوابیدن دوباره داشتم که صدا بگو مگوی شدیدی از بیرون اتاق برخواست. تمام حواسم دست به یکی کردند به گوش هایم قدرت مضاعف دادند. چه خبر بود با بلند شدن صدای محمد حسین و محمد امین بی
اراده لبخند عمیقی بر لبانم نشست. یکی از ده دلخوشی این خانه همین دوقولو های آبجی شیرین بودند. دو قلوهایی که با لجاجت فراوان پا به این دنیا گذاشتند. -مامان بذار بریم دایی رو صدا کنیم دیگه… -بشین سر جات محمد حسین، اینقدر رو اعصاب من راه نرو… مگه ندیدی عزیز جون گفتن دایی خیلی خسته بود صداش نکنید… از حرص نهفته در کلام شیرین لبخند پررنگ تری بر لبانم نشست. همیشه از اینکه فخریه سلطان هوای پسرانش را داشت حرصی بود …