دانلود رمان فردین pdf از مژگان قاسمی و ماهی رضایی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
من و تو… من در دنیای شاهانه خودم… و تو در عالمه دودیه خودت… هر دو دنیای متفاوتی داریم… اما من ناگاه… با دیدار چشمانت دل به تو باختم… چشمانی به رنگ خاکستر… که شعله عشق را در وجودم دمید… اما ناگاه… ادمی از جنس سنگ… سعی در جدایی ما دارد… تو محافظم باش… من چون شیشه ضعیفم… کمکم کن تا در این عاشقی همراهت باشم…
“مانیا” خواستم در بزنم که در باز شد و آقای داش تو درگاه ظاهر شد، نگام قفل شد تو دوتا طوسیه پر جذبه که نیمچه ترسی تو دلم نشست، فوری گفتم: _سلام… اومد بیرون و در و بست. چشم تنگ کرد و گفت: _شما خواب ندارید احتمالا؟؟ چه زبون تلخی داره. سر صبحی میزنه تو برجک آدم. تلخ بود و تلخی از چشماش چکه میکرد… چشمایی که تهش یه شیرینی ملموسی بیداد می کرد. خونسردیمو حفظ کرده، تند
تند گفتم:ببخشید خوابمو باید با شما تنظیم کنم؟ نمیدونستم واقعا. میخواید برم اگه مزاحمم. راستی جواب سلام واجبه. من برم الان؟ سر صبحا خونتون مهمون راه نمیدید احتمالا؟ بگید چه وقتایی مناسبه که اون موقع بیام… نگفتید، الان برم؟ کلافه اخماش رفت تو همو با ابهتی که آدمو تسخیر میکرد گفت: _دِ… پیاده شو با هم بریم. چه تند تند میگه میره واسه خودش… دست به سینه ایستادم و خیره شدم به
ابهت طوسی های براقِ آقای داش: خلاصه اینکه ببخشید مسدء اوقات شریفتون شدم. دست به جیب جلوی در قد علم کرد و موشکافانه نگام کرد: نبخشم چی؟ اصلا اومدی اینجا که چی بشه؟ دیه رو مگه ندادی؟ راتو بکش برو… لبخند زده گفتم: اومدم لیلا جونو ببینم. ابرو بالا انداخت، پا به پا کرد و کلافه گفت: از کی مامان من شده لیلا جون شما؟ کلافه شده شده غریدم: شما همیشه مهمونتونو جلو در نگه میدارید …