دانلود رمان نازان pdf از کیمیا ذبیحی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
نازان اعتمادی، دختری خوشگذران، ساده و بیخیاله، که پدر و مادرش از هم جدا شدن و مادرش دوباره ازدواج کرده. آشناییِ اون با مهیاد، یکی از فامیل های نه چندان نزدیکشون، سبب تغییر بزرگی تو زندگیش میشه که…
چشم از کتاب گرفتم و با اعصابی خورد، به سمت تلفن رفتم. یک بار اومدم درس بخونم و تلفن مزاحم شد! به پای تلفن رسیدم و صدای زنگ، تو گوشم پیچید. تعلل کرد و خواستم جواب ندم که با صدای مامان از آشپزخونه که داد میزد به تلفن جواب بدم، نفسم رو به بیرون فرستادم و دستم رو به سمت تلفن بردم. دوباره مکث کردم و چشم هام رو به هم فشردم. دستم رو روی تلفن مشت کردم و رو برگردوندم که صدای زنگ قطع شد.
نفس عمیقی از سر آسودگی خیال کشیدم و قدمی برداشتم تا از میز تلفن دور بشم که صدای مامان به گوشم رسید: کی بود نازان؟ آب دهانم رو فرو بردم و به چشم هاش خیره شدم. _راستش تا اومدم جواب بدم، قطع شد. نورهان در حالی که چشم هاش رو می مالید، از پله ها پایین اومد و با بدعنقی گفت: صدای تلفن نذاشت بخوابم مامان. مامان به سمتش رفت و نورهان رو در آغوش کشید. الهی فدای پسرم بشم. برو بخواب تو…
چقدر لوس بود این ناز پرورده ی سیزده ساله ی مادرم! با زنگ دوباره ی تلفن، هول شدم و دستپاچه خواستم از تلفن فاصله بگیرم، که مامان از همون فاصله، با صدای بلندی گفت: جواب تلفن رو بده نازان. صدای تلفن حکم ناقوص مرگم رو داشت! زیر لب، فحشی به مخترع تلفن دادم و گوشی رو برداشتم: الو؟ باز هم صداش رو شنیدم. آخرین باری که صداش رو شنیده بودم، چند روز پیش جلوی دادگاه بود. چقدر دلم برای صداش…