دانلود رمان ته قصه ی ما pdf از کیمیا ذبیحی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
در جلد اول خواندیم: دکتر دادیار بعد بازگشت به ایران به “شیفته فراهانی” کمک می کنه تا حافظه اش رو بدست بیاره و در این راه… ممکنه عاشقش بشه؟ خلاصه جلد دوم: “تیرداد فراهانی” مردی زخم خورده و افسرده، بعد مرگ خواهرش با خانواده اش به ایران برمیگرده و به درخواست عمه اش، روابطش رو با دختر عموش صمیمیتر میکنه که باعث میشه…
چمدونش رو برداشت و بیرون در اتاق گذاشت. کتش رو روی دستش انداخت و رفت دم در اتاق آراد و در زد. آراد بیرون اومد و با بد عنقی، کوله پشتی آبی رنگش رو کنار در گذاشت و با صدای گرفته ای گفت: -همه ی وسایل هام همین بود… لباسامو بابا جمع کرد. اسباب بازی هامو نمیخوام بزار بمونه همینجا. بریم… بی توجه به آزاد، تنه ی آرومی بهش زد و رفت به سمت اسانسور. آراد هم مثل برادر بزرگترش یه پسر خشک و بی حوصله شده بود.
دقیقا از وقتی که… وقتی که جسد بی جون خواهر بزرگترش رو تو وان پر از خون دیده بود… درست مثل زمانی که آزاد، جسد خونین مادرش رو تو رخت خواب دیده بود… چه بلایی سر مادر و خواهرشون اومده بود؟ چرا راه اشتباه رو انتخاب می کردن؟ مادرش… یاد اتفاقات چندسال پیش افتاد و باز اون صحنه ها جلوی چشم هاش جون گرفتن… چشم هاش رو به هم فشرد و سرش رو تند تکون داد تا خاطرات از جلوی چشم هاش کنار برن.
نفس عمیقی کشید و کوله پشتی برادر کوچیکش رو از روی زمین برداشت و راه اسانسور رو در پیش گرفت. چند نفر از همسایه هاشون طبقه پایین جمع شده بودن برای خداحافظی و همدردی با شهروز. آزاد دور تر از جمع مونده بود و دست به سینه، منتظر تموم شدن مراسم خداحافظی بود. نگهبان جلو اومد و دستش رو روی شونه ی آزاد گذاشت و با لهجه ی غلیظی به انگلیسی گفت: -هی، مراقب خودت باش پسر. مراقب پدر و برادرت هم باش…