دانلود رمان ایرکالا pdf از کیمیا ذبیحی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
اینانا بر اثر تب زرد و درحالیکه جنین سهماههای را باردار است، مورد سهلانگاری پزشکش قرار میگیرد. با فکر اینکه اینانا دیگر زنده نیست، او را به گورستان میبرند تا دفن کنند اما در میان راه، به مشکل میخورند و بدن اینانا در کوهستان رها میشود غافل از اینکه…
من در خواب نبودم. بیدار بودم و داشتم در بیداری، این مزخرفات را می دیدم! اما چرا این قدر نام ایرکالا برایم آشنا بود؟ چرا… چرا احساس می کردم که همه اینها را می شناختم؟ آن زن عجیب دیگر نماند و من هم… راهی جز داخل شدن به آن مکان عجیب داشتم؟ نفسم را کلافه به بیرون فرستادم و آرام و با استرس قدم برداشتم. دروغ چرا، اصلا آدم شجاعی نبودم! شاید چند صبحی، به تنهایی و برای آوردن گل برای سفال های پدرم به جنگل رفته
بودم اما این شرایطی که الان داشتم، از ظرفیت اندک شجاعت من خارج بود! بوی منزجر کننده ای از داخل تونل می آمد. انگار که نزدیک یک باتلاق باشم. آستینم را جلوی بینی ام گرفتم و چشمم به نور خورد که قدم هایم تندتر شدند. بالاخره از آن تونل بیرون آمدم و خواستم نفس عمیقی بگیرم که بوی زننده شدت گرفت و با انزجار، نگاهی به اطراف انداختم تا منبع بو را پیدا کنم. شاخه ها را کنار زدم و جلوتر رفتم. با دیدن باتلاقی که انگار داشت می جوشید،
چینی به بینی ام دادم و سعی کردم دور بزنمش. چشم چرخاندم و با دیدن تنه درختی در اطراف باتلاق، بلندش کردم تا نزدیکش ببرم. مطمئن نبودم که بتواند مرا از این مخمصه برهاند اما چاره دیگری نداشتم! به زور تنه را جابه جا کردم و چندبار با پا، به رویش کوبیدم تا از محکم بودنش مطمئن شوم. لب گزیدم و اولین قدمم را رویش گذاشتم که آن طرفش، کمی پایین رفت و سریع قدم برداشتم. باید…. باید عجله می کردم. وگرنه داخل همین باتلاق…