دانلود رمان عشق و عطش pdf از بهیه پیغمبری برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
داستان درباره ی دختری به اسم ماه بانو هستش که تو عروسی دختر خاله ش عاشق حبیب، ویولن زن گروه ارکستر میشه و گول عشق دروغ حبیب رو میخوره و عفت خودش رو از دست میده و به خاطر این کار میخواد که دست به خودکشی بزنه اما…
از انبوه گرد و غباری که به هوا برخاسته بود گذشته و هراسان و نفس زنان به باغ ملی که در محل میدان مشق دایر بود رسیدم. در محاصره ی مه غلیظی که چشم چشم را نمی دید، دسته موزیکی در گوشه ای از باغ مشغول نواختن بود.چهره گریم شده نوازندگان ترسناک و رعب انگیز بود. به نظر می رسید یکی از آنها به شدت می خندد. به صورتش نگاه کردم، آشنا بود. برای لحظه ای احساس کردم که صورت حبیب را به سیمای مسخره دلقک های نقاشی کرده اند.
در گوشه ای دیگر مرد چکمه پوشی ایتساده بود که نگاهش از نمایش بندبازی و آکروبات کنده نمی شد. جلوتر رفتم. حیرت انگیز بود! عبدالرضا ایستاده و به معرکه ای که بندبازانش من و شوکت بودیم، زل زده بود. با التهاب خوف انگیزی که همه تنم را به تری عرق می نشاند برخاستم. شوکت کنار دستم در آرامشی عمیق خفته بود. بلند شدم و از پنجره به بیرون نگاه کردم. آسمان خاکستری بود و خورشید بهاری هنوز طلوع نکرده بود. نسیم
مالیمی که از سوی غرب می وزید و در شاخ و برگ درختان می پیچید از خوف و آتش درونم می کاست و آب پاکیزه قنات که به آرامی از دل حوض می گذشت نجوای سحرانگیزی بود که هنوز هم پس از گذشت این همه سال زمزمه دل انگیزش را در گوش هایم احساس می کنم. از دور دست ها صدای اذان می آمد و آن لحظه که حالت خواب صبحگاهی به اوجش می رسید، حس غفلت و خماری مرا نیز با خود به عالم خواب برد. به رختخوابم برگشتم و خسته…